باز هم دست تهاجم فرهنگی از آستین استکبار جهانی بیرون آمد و طی یک فقره جنگ نرم، در یک محفل گرم و نرم، با یک سری شرکت کنندگان معلوم الحال نرم و استغفرالله لابد گرم، به شکل گلوله ای طلایی، آرمان های ما را نشانه گرفت. آقایان حواستان باشد که اینها مظاهر فتنه اند. تازه این اصغرشان است، خدا به دادمان برسد اگر اکبرشان بخواهد برود در آن چنان محافلی.

توجه: این  مطلب، احتمالا طنز نیست.




نویسنده : سعید رایگان ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧


می آیم چیزی بنویسم، انگشتانم لحظه ای روی دکمه های کیبرد می گذارم و دوباره چنگ می زنم به موهایم. دو سه تار دیگر را می کنم، دستم را بالا می برم و فوت میکنم،از آن بالا تا کف اتاق گریزش را به تعقیب می نشینم. سرم را بر میگردانم رو به ساعت. هنوز وقت برای به خاک کشیدن و بالا آوردن ثانیه ها مانده است. دو دستم را می زنم به پهلو، سرم را پایین می گیرم، چشمانم را چند ثانیه تاریک میکنم، و دوباره دستانم را بر می گردانم روی کیبرد و مکث میکنم...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧


یکم: فی ایام ماضی، مصادف با دهه ی اول محرم الحرام سنه یکهزار و چارصد و سی‌و‌دو کار مکتب خانه کمی آسان تر شد. نصفش را ما دوره کردیم خوشبحال بچه ها شد. بقیه را بچه ها دو دَره نموده کیفِ حال ما شد. ته مانده را هم وزیر عمارت میرزاحاج‌بابا توی تیلویزیون دولتی روئت شد و چارشنبه را بین التّعطیلین وَالتّعطیلین اعلان نمود از دیگر اهالی عقب نمانیم و به امورات اخروی و دینی برسیم. اینطور شد و خوشی زیر دلمان زده کمی هم بالا آورده ایم. حالا یکی نیست به کسبه ها و تجّار‌بازار بفهماند تعطیلی های سالانه این دولت کاملا نرمال، تمامأ درحدّ جهانی بوده. تازه کمی هم عقب مانده ایم عنقریب جبران شود. 

دوم: این روحانی ها و شیوخ بدجور حال ما را گرفته اند. یکی را از قم به اسم طهرانی آورده‌اند مسجد ما خطبه کند. از قضا کتاب‌ها زیاد خوانده و ورق‌ها کرور کرور مکتوب کرده. افشانده‌اند در بحث سند شناسیِ اسلامی همه فن حریف است. ما هم طبق روال هر ساله نشستیم پای منبر، عِلم زیاد کنیم. شب اول از بی خوابی همه اش را چرت زدیم و هیچ سر نیفتادیم. شب دوم عَوَض شب قبل، حاج آقا هِی از خواب و رؤیاهای این و آن گفت که چه‌ها شده و چهها کرده و ما را مثل شب قبل حسابی خواباند. طاقت سر‌آمد و شب سه، عزم جزم کردیم برویم حسینیه حضرت ابالفضل العباس علیه السّلام پای منبر حاج آقا ابوالفضل اسماعیلی «مدظلّه» تا ما را رهنمود کند بلکه آدم شویم. هنوز گرم شنفتن نشدیم که آقا فغان سر داد: «های إی  اولیاء، آباء و اُمّهات. چه معنا دارد دخت‌تان را بفرسید غربت درس کامفیتور و آلات مدرنیته کند. آخر کجای دین این‌ها نوشته اند و الی آخر.» آن لحظه همچین دست به پیشانی کوبیاندیم که صدا کف زدن داد و خجل شدیم! همان جا بود یاد شعر سعد سلمان افتادم که می گوید" جز توبه رهِ دگر نمی دانم، از کرده خود سخت پشیمانم"‌.

سوم: فی الحال این شب ها بد جور کتاب می‌خوانیم. شنبه آتی یک عدد امتحان سه واحدی تحصیلات آکادمی داریم که به کنار. اول هفته را یکی دو کُتُب استاد مطهری سر کشیدیم رفتیم آن جناح. از دیشب تا حالا هم به لطف آقا‌محمد‌خواجه، صاحب جریده حمایت، نشسته ایم "راپورتهای‌یومیّه و تذکره‌ها" و "کاوشی در طنز ایران" از آ سِد ابرام نبوی ممیزی می‌خوانیم برگردیم این جناح ببینیم چه خبر است. 

چهارم: همان‌طور که من و شما خوبِ خوب آگاه‌ شده‌ایم، نصف امّت بند اول را از کج فهمی‌شان چشم‌چرانی کرده، بقیه مکتوبه را از نفهمی ول نموده، به بند چهارم که همه اش دشنام‌شان شده نمی‌رسند. خدا خیرشان دهد.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/۱٦


امسال سمَت سرپرست بخشی به من خورده و 36 ساعت تمام وقت توی مدرسه باید باشم. یک جورایی پر دردسر و سخت است. همه کارهای روی زمین مانده را باید جمع جور کنم. هماهنگی برنامه های کارگاهی و سایت و کلاس ها و هزار هزار کار دیگر با من است. مثلا هر دبیری تاخیر کند یا دعای بچه ها بگیرد و نیاید، عوضش من باید بروم سر کلاس.

مثلا همین حالا که دبیر کامپیوتر نیامده و من باید بجای ماشین های الکتریکی بشینم از گودر(دور برگردان) و جیمیل و وی پی إن(بسته فرهنگی) بگویم، روح بچه ها شاد شود! خیلی هاشان توی این سن همه را بلد اند. فیس بوک و مسنجر را دو دره کرده اند. برای خودشان وبلاگی دارند و با این و آن شب ها چت می کنند. بقیه هم اصلا نمی فهمند اینترنت به چه دردی میخورد از کجا می آید، کجا می رود، و آخر سر بجز سرچ کردن تصاویر مستهجن کار دیگری هم می توان باهاش کرد یا نه!؟ حالا من مانده ام و دو دسته دانش آموز و سخت ترین کار ممکن!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/۱


همین حالا که نشسته ام و هفشت(!) انگشتی تایپ میکنم، مثلا سر کلاس ام و 18 عدد چشم ته گرد و پف کرده اول صبحی دارند از دورادور نگاه میکنند چه خزعبلاتی به این سرعت تایپ میکنم! خوشبختانه چهارشنبه ها کلاس راحتی دارم، نقشه کشی از نوع برق تنها کلاسی ست که وقت میکنم 1 ساعت بدون دغدغه، اربده کشیدن و گرد خوردن پشت میز کلاس بنشینم کتابی مجله ای بخوانم، یا مثل حالا گودر خاک بر سر شده را صفر کنم. به لطف خدا و به همت دولتمردان الالخصوص دکتر احمدی نژاد از مهر امسال طبق برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله، مدرسه ما مثل بیت مادربزرگ هوشمند شد و یک مودم وایرلس تک پورته از بالا فرستاند تا از دیگر اهالی عقب نمانیم وقت بیکاری مان عوض چرت زدن وبلاگمان را آپ کنیم!

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۱۸


یعنی الان یک ماه تمام است مثل سابق اینترنت نمی آیم/ندارم.(اجبارن) الان با لب تاب محمدعلی (بزرگ) کانکت شده ام. روزهای اول خیلی برایم سخت بود. احساس می کردم توی این دنیا (مجازی) آنقدر اتفاق و خبر، روزانه ولو می شود که بعد از غیبت 1 روزه یا سرت بی کلاه می ماند یا خز شده تحویل می گیری. فکرش را نمی کردم روزی بیاید و یک هفته گودر ام را باز و ایمیل هایم را چک نکنم.
اما شد! خیلی راحت تر از آنچه فکرش را میکردم. البته به لطف دفتر رایانت، خانه سعیده و گاهی دفتر دبیرستان هر از چندگاهی دو سه دقیقه ای همه کارهایم را فی الفور انجام می دادم. توی این سی روزه تقریبا به همه کارهای متفرقه ام رسیدم. از کتاب هایی که ماه ها توی چشم میخورد، تا عوض کردن باتری ساعت و مهتابی اتاقم. حتی زیر تخت خواب را طی یک عملیات انتحاری و از قبل برنامه ریزی شده تمیز کردم.
حالا هم کف اتاق دراز کشیده ام. هم گودر می کنم، هم نگاهم به ساعت کوک شده است و هم تمیزی زیر تخت را می بینم. امشب همه چیز جای خودش قرار دارد، مثل روزهای اول.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/٦


بدبختی مون اینه، قبل اینکه رییس و کارمند باشیم همه دوستیم...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۳


بعد از اتفاقات فیزیکالی گیس و گیس کشی برادر شرّ و خواهر گرام که منجر به شکسته شدن لب تاب چوبی مان گشت، به دلیل شیراز نشینی چند ساله و داشتن رفیقان اصفهانی الاصل ماتحت و جیب مبارکمان  اجازه رفتن به کافینت را نمی دهد. علی حی حال در این برهه زمانی هیچ چیز مانند دوری از شما و نوشته های شما به نفع من نیست!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/٢٤


فردا قراره از بچه ها امتحان مدار بگیرم. استرسی که واسه طراحی سوال گرفتم بیشتر از امتحان دادن دانش آموزامه!

والا


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/۱٥


دلم هوس یک خواب سنگین کرده. بدون کوک ساعت، تا لنگ ظهر، شاید تا عصر، شاید تا شب و شاید تا...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/۱۳


چو کسی سوی گراش آید و خواهد گذری بهر تفرج بنماید چه بسا آمدنش فاجعه باشد، که دگرباز نگردد به وطن جز به کفن از خطر چاله ی بسیار و فتادن ته صد گودی آوارِ بهنجار.

راز این کندن و کاویدن و پیدا شدن لوله ی فرسوده که همواره خراب است، یکی شرکت آب است، که خود جای سوال است...

ایضاله: این بحرطویل(اگر باشد) را برای حمایت نوشته ام. بقیه اش بماند بعد از چاپ ماهنامه!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/٦
تگ های این مطلب:حمایت ¡تگ های این مطلب:ماهنامه حمایت


دلخوشی این روز های من به یکشنبه ی نیامده است. میز و تخته ای برای نشستن، نفس کشیدن روبروی چهره های معصوم و پف کرده بچه ها. همان هایی که برای از بر کردن نام و شهرتشان روزها معطل می مانم. بچه هایی که از گیچ بازی من خوششان می آید؛ یکی نامش را دروغ می گوید، آن یکی عوض دیگری دست بلند می کند و آخری برای دوستش که خودش باشد طلب نمره می کند. و من هیچ کدام از این ها را به روی خود نمی آورم. بگذار همین اول مهری همه خوش باشیم. من با دیدین معصومیت آن ها و آن ها با خنگ بازی من.

دلم تنگ شده برای آن اول صبح که  ابروهایم را جمع می کردم، با دست به میز کهنه ای که هر لحظه احتمال شکستن و جر خوردن دستهایم وجود داشت می زدم، جار می کشیدم "کی دیشب خونده" و هر کسی خودش  را به راهی  گم گور میکرد، جلویی ها با باز و بسته کردن کیف و جامدادی،  وسطی ها با عقب جلو کردن صندلی جلویی ها، آخری ها با نگاه کردن به کف اتاق و آن یکی بازی دیشب را بهانه می کند، می پرسد آقا شما هم دیشب بازی رو دیدین؟


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/٢