دیدن شبهای بی ستاره هم زیباست! وقتی به آسمان زل میزنی تا گوشه جایی برای خودت پیدا کنی. و آسمان چقدر بزرگ است که حتی برای چشم های تو یک کهکشان  راه دارد. امشب بدون ستاره هم آسمان به قشنگی شبهای با ستاره ای بود که تو بودی و تا صبح نفس های تو را احساس میکردم. روی تختی که بوی تو خواب را حرام و چشم مرا را خیس میکرد. نمیدانم امشب چرا باز تو شدی ملکه ی تنهایی ذهنم؟کاش خاطره های دورتر هم از یادم میرفت. کاش اینجا جایی برای پرواز پیدا کنم.

امشب با مادرم برای عیادت یکی از اقوام رفتیم بیمارستان.مادرم با اشکهای پنهانی به تک تک اتاقها و ایزوله ها مینگریست. یک اتاق قشنگ،یک رویای زیبا و حقیقتی دلگیر. شاید کمی به روز های خوب مانده باشد. خاطراتی همراه با تق تق عصا. امشب شاید کمی سخت باشد.نه! سخت نیست ، خانه کمی دلگیر است...

مهر88


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢۸


تا بیست و نه دی دو روز بیشتر نمانده. تمام خستگی، بی خوابی و گرسنگی دوهفته ای، قرار تمام شدن است. سر و وضع مان شبیه کنسرو لوبیا و ماهی تن شده. دیگر ظرف تمیزی توی سینک باقی نمانده و نوبتی از لیوان های نشسته، چای کیسه ای و نیم چاشت هایی که سه ماه پیش از گراش پست شده می خوریم. اول ترمی هر نیم چاشت برای یک لیوان افاقه می کرد. اما این روزها یک فلاسک را با نصف نیم چاشت پایین می بریم.

نگاهم به سعید است، چای توی دست راستش و دست دیگرش برگ های کپی شده را ورق می زند. به شوخی به او می گویم : می بینی کارمون به کجا رسیده؟ به حرفم بی اعتنایی میکند. شاید هم نمی شنود. این بار صدام را بلند تر میکنم " پایه ای بیخیال امتحان آخری بشیم و همین عصری برگیردم؟ ابروهاش را جمع میکند،نگاهش محترمانه می گوید خفه شو!

این شب ها نه از شلوغی سالن تلوزیون خبری یست. نه از کوبیده های نپخته و قورمه های کافوری خوابگاه. انگار شانس ما گرفته آخرین نفری باشیم که کلید را تحویل می دهیم. اتاق تنگ و بی روح و ترش شده. فقط گهگاهی صدای خیس و خیسِ کشیدن چمدان ها توی راهرو و تق و توقِ افتادنش از روی پله ها به گوش می رسد.

برای بیرون نریختن اشک هایم، چشمانم را محکم می بندم و به بیست و نه دی  به ملحفه های خوشبو و لحاف آشنای خانه، فکر میکنم...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢٦


امروز آمادگی 25 ساله شدن را ندارم. فعلن نیا.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢٠


امشبی، بعد هفت سال همه دور همیم. من چند ساله می شوم و تو چند ساله!؟

اردی بهشت 90

اردی بهشت 89

اردی بهشت 88

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/۱٩


آقای دکتر احمدی نژاد، رییس جمهور محبوب من! خودت می دونی، ملت غیور و شهیدپرور ما به چه زحمتی رفتن صف واستادن و سایت اسم نوشتن تا این یارانه ها رو دریافت کنن.

حالا اسمس بهشون دادی "اگه یارانه نمیخواین برین انصراف بدین" یعنی ملت ما ک.ر.م داشتن رفتن ثبت نام کردن؟


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/۱٤


آون وقتا که دبستان می رفتیم، یادش به خیر، مُبصِر داشتیم. کار مبصر بعضی پامنبری ها بود. تخته سیاه رو پاک می کرد، گچ میآورد، حاضر غایب می کرد، برپا-برجا می گفت و یک سری پامنبری های دیگه.
اما از جمله این پا منبری ها یکی هم این بود که روی تخته سیاه دو ستون باز می کرد. بالای یکی می نوشت "خوب" و بالای اون یکی "بد". بعد میومد اسم بعضی از بچه های کلاس رو بنا به تشخیص خودش زیر ستون خوب یا بد می نوشت.
این کار باعث می شد نفوذ و برد و اهمیت مبصر بیشتر شه و خاطرش پیش بچه ها عزیز تر یا منفورتر شه و بچه ها هم برای رضایت مبصر و انتقال از ستون بد به خوب به صرافت بیفتن که اغلب هم بر طبق معمول به رشوه دادن ها توی همان عالم دبستانی منجر می شد.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/۱٢


این طور فکر کُن!
من به خانه بر میگردم
تو لم داده ای روی ِ مُبل
و غذا
بوی ِ دست های ِ تو را می دهد...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٤


مرحله دویم جهتمندی اجرا می باید بشود یا خیر؟

شیر، الیوم به وزن900 غرام 1200 تومان است؛ بنده همان به که ز تقصیر خویش، از منبع بنوشد و زیر لنگ جناب گاو هنگام نشستن، مرحوم شود.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢


" پام روو گاز بود، دستم به دنده؛ چشم‌هام توو خیابان. هوام گرگ و میش. اضطراب داشتم. نگا ساعت کردم. دیر شده بود. کلاج را رفتم تا تَه، دنده را راندم جلو؛ توو خانه‌ی آخر. یعنی: پرواز! پرواز کرده نکرده، چیزی - آدمی - حیوانی عین گلوله از جلو شیشَه‌م رد شد. نه، یعنی خواست رد شود برود آن‌دست خیابان، که زدم بِش. رفت هوا. کوبیدم روو ترمز. ماشین یک پانزده بیست متر جلوتر ایستاد.

سرم را گذاشتم، نه؛ کوباندم روو فرمان، دست‌هام را هم روو سرم. یعنی: یا حضرت عبّاس، بدبخت شدم! بعد، چه‌قدر گذشت نمی‌دانم، پایین شدم از ماشین. گشتم روو به عقب. نگا خیابان کردم. هیچ. خلوت و خالی. سووت و کوور. هاج‌واج - گیج‌گوولا - گُه‌گیج‌شده مانده بودم میانِ خیابان. یکهو انگار کسی بالِ لباسم را گرفت کشید تکان تکان داد. برگشتم. یک جِغِله بچه‌ی هفت هشت‌ساله‌یی بود. مووهاشْ فرفری مجعد طلایی رنگ، عینِ فرشته‌های توو آسمانِ کلیسا. توو بغلش هم، یک‌ بغل گل داشت. گل نرگس. بِش عصبی نگا کردم گفتم: "ها؟!" به گل‌هاش اشاره کرد گفت: "اَزَم گل می‌خرید آقا؟" همان‌طور عصبی - بی‌حوصله - کلافه گفتم: "گُل برا چِه‌م است دیگر، آن‌هم توو این بدبختی واویلا که سرم هوار شده؟" چشم‌هاش گرد شد، کمی هم خیس. پرسید: "کدام واویلا بدبختی آقا؟" بِم سنگین آمد که با این‌که حتمی دیده چیزی - آدمی - حیوانی را زده وَرپرانده کُشته‌ام چرا ملتفتِ اوضاعِ خاک برسری‌م نشده می‌پرسد: کدام واویلا بدبختی؟ شاکی عصبی، ولی بی‌تفاوت گفتم: "هیچی اصلن. برو به کاسبی‌ت برس بچه‌جان! گل نمی‌خواهم." و باز رووم را گرداندم سمتی که پیش‌تر داشتم نگاه می‌کردم می‌کاویدم تا ببینم چه خاکی باس توو سرم بریزم. که صداش ضعیفْ از پشت سرم گفت: "آقا، می‌دانید اگر زده بودید به یک‌نفر؛ زخمی‌ش کرده پرانده بودیدش هوا چه‌قدر باس پولْ خرج بیمارستانْ دَوا درمانش می‌کردید؟ خب حالا اَقلَّ‌کَم صدقه‌ی رفعِ بَلاش را یک‌دسته گل بخرید. چی می‌شود مگر؟ از پول‌تان کسر می‌آید؟"

تندی گشتم طرف‌َش. شوک‌زده - برق‌گرفته. تنم از حرف‌هاش موور موور - یخ شده بود. نگا توو چشم‌هاش کردم. پُر بودند برق و خیسیِ اشک. دلم بیش‌تر لرزید. خم شده بغلش کردم. با همه‌ی گل‌هاش. بووی خوشِ نرگس‌ها ریخت توو بینی‌م. دست‌هام را حلقه کرده بودم پُشتَ‌ش. پُشت‌َش، زیر دست‌هام حس کردم یک نرمه برجسته‌گیِ پَرپَری‌یی هست. یعنی بود. که داشت مثلِ نبضْ دل دل می‌زد. ترس و تعجب و شگفتی یکهو ریخت به جانم. دست‌هام را - تا دست‌هام را شُل کردم، پرید رفت هوا. پسرک عین فرشته‌های توو آسمانِ کلیسا، بال داشت. باور کنید جناب سرهنگ!"

رضا کاظمی

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱/۱٩


دانش‌آموز که بودم، پیک نوروزی بدجور حالم را میگرفت. یعنی یک جورایی ضد حال حساب می شد. البته خدا را شکر زرنگ بازی‌ام شب آخری گل می‌کرد، پیک دختر عمه را کش می‌رفتیم، یک‌جا کپی رایت می‌کردم!  آخر کدام پدر بیامرزی وسط تعطیلات می‌رود لای کتاب را باز کند. خریت نیست!؟

روزهای اول تدریس، یکی از تعهدات کاری‌ام راحت گذاشتن بچه توی تعطیلات نوروز شد. معنا ندارد یک مشت تمرین، تحقیق و دیکته بدهی بچه‌ها که مثلا از درس عقب نمانند. جا دارد اینجا به دبیرانی که اینطور فکر میکنند گفته شود: جون عمّه‌ت!

امشب وجدان راحتی دارم، حداقل میفهمم ایام تعطیلات نه فحشی خورده‌ام نه کسی لعن و نفرین‌ام کرده. فردا هم با خیال راحت سر کلاس می‌روم و درس خودم را می‌دهم. نه از جر زنی بچه‌ها خبری‌ست نه از آقا یادم رفته و فردا میارم و فلانی‌ام مرده!

امشب شاید دردسر خیلی از خانه‌ها، ناتمام ماندن پیک نوروزی و تکلیف‌ بچه‌هاشان باشد.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱/۱۳


هرجا که باشم داشتن انباری، گوشه ای خلوت، جایی خصوصی برایم از اوجب واجبات است. مثلا توی خوابگاه یکی از طبقه های کمد حکم همین چاردیواری را داشت. خانه مجردی هم که بودیم، گوشه ی اتاق ما بین شوفاژ و جاکفشی حریم امنی برایم شده بود، جایی که حتی چشم چرانی اهل خانه قدغن داشت چه برسد به سرک کشی و احیانا تجسس!. قبول کنیم این جور جاها را با تمام دنیا نمی شود عوض کرد. ما مرد ها آنقدر وسایل شخصی و خصوصی داریم که حتی با خدا هم نمی شود در میان گذاشت، بنده خدا که جای خود.

من به شخصه خیلی راحت با محیط کنار می آیم. کافی ست یکی دو روز جایی بمانم تا برای خودم حریم امنی پیدا کنم(بسازم). توی این یک هفته ای چند بار گوشه اتاق، زیر میز، ته کمد و پشت پرده ها را برای حیاط خلوت خود امتحان کردم. از شما چه پنهان همه اش رو دست خوردیم. تا اینکه امشب بالاخره موفق شدیم. 

- از آنجایی که طیف خوانندگان راپورتچی بی شمارند از گفتن جا و مکان آن معذوریم.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱/۸


روز نمایش ضرفیت های مردم سالاری دینی و اسلامی

میاد تشکر پیشاپیش مطهری رو بعد جواب های احمدی نژاد میذاره که...آره.

آخر سال و شب عید است بیایید کمی شاد باشیم، گرانی همه جا هست توی این گرانی همه جمعیم و ملت ایران ملت بزرگیست . این رو همه دنیا میدانند و آمریکای جهان خوار و خوناشام هم میگه ملت انقلابی ایران ملت خیلی بزرگی ست!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤