راپورتچی

تا

هیچ حرفی نیست. باید نوشته‌های ارسال موقت‌ گذشته‌ را رو کنم.

+ سعید رایگان ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٩
comment نظرات ()

این نوشته بدون عنوان است

آدمی که درگیر کار و خانواده و زندگی می‌شود خیلی زود همه‌چیز را فراموش می‌کند. مراسم‌های مناسبتی را از یاد می‌برد. جشن تولدها و سالگردها بی‌اهمیت می‌شود و باقی اتفاقات از ذهن آدم می‌پرد. آدمی که درگیر کار شد و وقتش را درگیر کار کرد یواش یواش ارزش‌هایش تغییر می‌کند. درجه اهمیت کارها عوض می‌شود و حتی از بین می‌رود.

پی نوشت: گاهی همین نوشته‌های بی سروته، مسکن خوبی برای ساعات اداری‌ است.

 

+ سعید رایگان ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد

دارم بلیط برگشت تهران-شیراز را اوکی می‌کنم. مادرم هر شب غر می‌زند که این همه هزینه‌ی رفتن به نمایشگاه برای چی؟ کو وقت خواندن. کو کتاب خوان!؟ و توی این گیرواگیری این چه وقت رفتن است. حتی لیست کتاب‌هایی که پارسال گرفته‌ام را جلوی چشمم می‌آورد. می‌داند از اردیبهشت سال قبل همان‌طور فله‌ای توی کتابخانه ریخته‌ام و دارد گرد می‌خورد. سفره شام که پهن شد برایش توضیح دادم که با این وضعیت شغلی و  حال و روز جامعه رفتن به نمایشگاه و خرید کتاب برایم ضروری‌ست. خواندنش هم مستحب. بهش گفتم عذاب وجدانی که بعد نرفتن به نمایشگاه می‌گیرم، دردش از این خرج‌ها و ولخرجی‌ها بیشتر است. راضی می‌شود. آرامش می‌کنم. بعد ملتمسانه می‌گوید «میخوای بری برو فقط کل کتابخونه رو قبلش باید تمیز و مرتب کنی؛ جا برای کتاب‌های جدیدت باز شه». همین. می‌بوسمش. می‌خندد. می‌گویم نگران نباش.
امروز صبح هم گفت: سعید... این کتابایی که برنامه سمت خدا معرفی میکنه هم توی نمایشگاه گیر میاد!؟

+ سعید رایگان ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۸
comment نظرات ()

رفتنی مثل من مثل مادربزرگ

مادر بزرگ مادرم 98 سال سن دارد و این روزها حالش خوب نست. میدانم یواش یواش باید باهاش خداحافظی کنیم. هر صبح توی راه مدرسه به این فکر می‌کنم امروز هم زنده می‌ماند یا نه و تا ظهر وقت برگشتن به این فکر میکنم عصر بروم چندتایی عکس ازش بگیرم داشته باشمش. حالا 40 روز تمام است که هر روز دارم با همین فکر رانندگ می‌کنم و 40 عصر تمام است که دست به دروبین نشده‌ام.

همیشه یک اجتناب ترس‌آوری قبل رفتن می‌گیرم. سرد می شوم حتی! آخر هم نمی‌روم. نه این که نخواهم بروم. می‌ترسم رفتن من دری به سوی رفتن او هم باشد.

+ سعید رایگان ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
comment نظرات ()

سخت‌ترین تجربه درد

اسمش را گذاشته‌اند بازی وبلاگی. آن‌هم چی؟ درد! دل‌تان خوش است‌ها. که چی بشود. مثلا!؟ بیایم بگویم وقتی هشت سال داشتم هفت بار دستم شکسته؟ یا از پشت بام بخاطر دو تا تخم گنجشک افتاده‌ام پایین؟ یا همیشه خدا کف دست‌هام و آرنج‌م زخمی بود. یا رفتیم کوه سگ پاچه‌ام را گرفت و توی ده سالگی آمپول کزاز زدم؟ یا همین یکی مانده به آخری. همین شیراز خودمان. مثلا رفتیم با بچه‌های دانشگاه تفریح. ربطی به مختلط بودنش هم نداشت. توی یک فرار پام پیچ خورد و قلیچ! مچ پام شکست. خوب طبیعی بود که درد داشته باشم. رفتم چمران و گچ گرفتم. یک ساعته تمام شد. از سر انگشت تا زانو. تا این‌جا هیچ مشکلی نیست. خیلی عادی. مثل همه. اما درد از آنجا شروع شد که با پای شکسته خواستم دانشگاه بروم. با دو عصا لنگ لنگان خودم را رساندم سر چهاراه مشیر. ایستادم دربست بگیرم. نمیدانم چه رنگی بود. زرد یا سبز. می‌گفت تاکسی بود. چهل پنجاه متر آن‌طرف‌تر مسافرش را پیاده کرد و گازش را گرفت که جلوی من دور بزند. اما توی سرعت و شتاب و طول ماشین و نیروی گریز از مرکز، یکی را درست محاسبه نکرد. زد به پای گچ گرفته‌ی ما. عصا افتاد توی جوب. گچ پام شکست. پای دیگرم زخمی شد. فرار کرد. رفت. پدرسوخته! نامرد!...!

+ سعید رایگان ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۳
comment نظرات ()

خودافشاگری

قدیم ترها؛ خیلی قدیم هم نه! همین ده دوازده سال پیش عاشورا که می‌رسید به هر وسسیله‌ای که می‌شد سعی میکردیم قد خودمان را یکی دو سانت بیشتر نشان دهیم بلکه توی اوایل صف سینه‌زنی لابلای آدم بزرگ‌ها جا خوش کنیم. اصلا به این راحتی‌ها که حالا هست نبود. باید یکی آشنا پیدا می‌شد و با هزار التماس ما را اکسپت می‌کرد. معمولش این بود که موفق می شدیم. اما بعد چند دقیقه در حالی که از کارچاقی خودمان هنوز لذت می‌بردیم، می‌رسیدم ته صف. کاملا اتومات. خوب هیچی دیگر. دوباره روز از نو روزی از نو. این پروسه از صبح تا ظهر عاشورا هرساله ادامه داشت.

+ سعید رایگان ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

باور کنین تعلیم و تعلم عبادت است.

90 تا پرونده زیر بغل گرفتم و از مدرسه آمدم بیرون. توی راه دوبار کپی شناسنامه و عکس پرسنلی چندتایی از بچه‌ها ریخت روی زمین. هر دفعه به سختی توانستم خودم را کج کنم و بدون تا کردن کمرم دست بکشم و برگه‌ها را از روی زمین جمع کنم. مهلت ثبت‌نام الکترونیکی دانش‌آموزان امروز فردا تمام می‌شود و پرونده‌ها را آورده‌ام خانه منتظرم نیمه‌شب برسد بلکه دنیا آرام شود و سرعت اینترنت برود بالا. حالا هم نشسته‌ام دارم پرونده‌ها را مرتب می‌کنم. 17 تایی رشته صوت‌وتصویر اسم نوشته‌اند. 23 تا هم برق‌خودرو و 54 تا نقشه‌کشی‌ساختمان. این را هم بگویم  توی هنرستان کاردانش تنها معیار انتخاب رشته قد و وزن دانش‌آموز است، درس و نمره و انضباط جایی توی انتخاب رشته ندارد.

بچه‌های مکانیک معمولا وزن بالای 70 کیلو دارند و بین آن‌ها یکی دو تا به 85 هم می‌رسد. میانگین قدی‌شان  165 تا 172 می‌توان تخمین زد. پسرهایی پرجنب و جوش فعال و غیرقابل کنترل. توی مرام آن‌ها سیبیل زدن کاری سوسل بازی و دخترانه است. اکثرشان حاضراند قید دو ساعت کلاس عربی را بزنند و آخر حیاط برای رشته ساختمان مصالح خالی کنند. به دلیل پیش‌فعالی معمولا لباس‌هایشان روغنی و خاکی است. 

دانش‌آموزان نقشه‌کشی نسبت به مکانیک کمی ملایم‌تر و دانش‌آموزتر اند. بین آن‌ها چندتایی شر هم پیدا می‌شود که منتظر فرصتی هستند کلاس و مدرسه و کارگاه را بریزند به هم. معمولا خیلی موزیانه و با ترس توی راهرو عربده‌ای می‌کشند و در می‌روند. اگر دانش‌آموزی با میانگین قدی 155 تا 165 و وزن 50 تا 60 کیلو را دیدید که یک گوشه  آرام نشسته و با چشم‌هاش چیزی را کمین می‌کند شک نکنید از بچه‌های نقشه‌کشی است و حتما نقشه‌ای توی سر دارد. پیشنهاد من این است لبخند زده و چشم‌غره رفتنش را نادیده بگیرید خدای‌ناکرده اتفاقی برای‌تان نیفد.

و اما بی‌بخار ترین آرام‌ترین و دانش‌آموزترین بچه‌های مدرسه دانش‌آموزان صوت‌وتصویر هستند. آسته رو و آسته بیا. آزارشان به مورچه هم نمی‌رسد، مدرسه که جای خود. صبح اتو کشیده دستمال به جیب می‌آیند ظهر بدون سر و صدا بی‌خبر راه‌شان را می‌کشند می‌روند. کلا توی مدرسه زیاد پیدا نیستند. اول بخاطر ریزه میزه بودنشان لابلای بچه‌های مکانیک گم می‌شوند دوم  به دلیل رعب و وحشت از دبیر و مدیر و معاون سر و کله‌شان توی دفتر پیدا نمی‌شود. یک نماینده دارند که اگر مدیر بودم همان اول سر متقاعدش می‌کردم رشته مکانیک برود. پس که ورزیده و هیکلی است.

همه‌ی این‌ها گفته شد اگر فردا روزی گذرتان به هنرستان کاردانش افتاد اولا دانش‌آموز و دبیر را اشتباه نگیرید، دوما یک عمل و عکس‌العمل از پیش تعیین شده توی سرتان داشته باشد یک وقت به مشکل برخود نکنید.

+ سعید رایگان ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
comment نظرات ()

آخر هفته

تمام این روزهایم با souncloud دارد شب می‌شود. هنگاه رانندگی هم بی‌اعتنا به بوق و چراغ‌ها، صندلی را تا ته می‌خوابانم، صدای پخش‌کن را بالای 50 می‌گذارم و باهاش داد می‌ِزنم. چه اول صبح که دارم می‌روم مدرسه چه ساعت 15 که کشان کشان خودم را می‌رسانم خانه. شب‌ها هم سه چهار قسمت Alians را می‌بینم تا ساعت به 2 و 3 برسد شاید خوابم ببرد. دیروز خواستم خودم را جمع و جور کنم. بعدظهر رفتم فوتبال. هرچند یکی دو تا ورم و کبودی روی زانوهایم دارد خودنمایی می‌کند اما بد نگذشت. برای شب هم با محمد هماهنگ کرده بودم شب‌ هزار و یکم را ببنیم که دقیقه نود اسمس داد «به دلیل مراسم تا‌ زنی نمی‌توانم بیایم».  هیچی. آمدم خانه و دوباره نشستم پای souncloud و alias. خودم می‌دانم این روزها دارند خیلی تکراری وکسل کننده می‌گذرند اما لابه‌لای این تکرارها یک‌سری خوبی‌ها هم پیدا می‌شود که بماند برای بعد!

+ سعید رایگان ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٢
comment نظرات ()

بر خودم باد

یک درس زورکی بهم داده‌اند به اسم "مبانی کامپیوتر". زورکی که نه! توی رودرواستی قبول کردم چهارشنبه‌ها صبح کلاس سوم ریاضی ابدی حاضری بزنم. امروز وارد کلاس که شدم همان ابتدا  آدرس ایمیل و اکانت اچم‌نت و اینستاگرام و فیس‌بوک و شماره تماسم را رو تخته نوشتم داشته باشند. چرایی‌اش را نمی‌دانم. برایم مهم نبود. با خودم گفتم هر چه صاف و ساده‌تر باشم بهتر است. امان از دل غافل!‌ از ظهر که آمده‌ام خانه ده‌تایی میس‌کال داشته‌ام. توی واتس‌آپ هم هی جک و قصه و داستان پست داستان برایم می‌آید. حالا سر سجاده دارم فکر می‌کنم برای چهارشنبه‌ی بعد چه تنبهی می‌توانم برای هر میسکال و اسپم در نظر بگیرم.

+ سعید رایگان ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٠
comment نظرات ()

یک متوفی

گاهی به همین نوشته های مینیمال باید تکیه کرد!

+ سعید رایگان ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()

آخرش نفهمیدیم پل دوم یا ششم

چهارسال کتاب‌ و جزوه‌هاش رو از ملاصدرا و اِرم و الم گرفته و دم غروب رفته خیابون نادری دنبال کتاب فلان استاد. کاملا طبیعی هست توی راه برگشت به فکر انصراف بیفته.

+ سعید رایگان ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()

بهانه دوم

آمده یک لیست بلند بالا نوشته و برایم می‌خواند. مثل همین digg خیلی مرتب دسته بندیش کرده است. چیزهایی که از زیرزمین باید بیاورد بالا، خرت‌وپرت‌هایی که از پلاستیک فروشی باید گرفت و بقیه‌اش‌ هم باید با دل راحت برود گراش‌سنتر بخرد.

یک نگاه به لیستش می‌اندازم و با دوران خوابگاه نشینی خودم مقایسه می‌کنم اصلا قابل قیاس نیست. اتو مسافرتی، جا تایدی، تشت، رنده، خزرخواب و هزار قلم دیگر توی زندگی مجردی ما معنی نداشت. جا نیفتاده بود. تمام امکانات رفاهی‌مان یک لب‌تاب و تلوزیون 14 اینچ بود که باید چندتا تو سری می‌خورد تا روشن شود. یک پتوی دو نفره هم از ابراهیم جا مانده بود که بیشتر شب‌ها سرخوابیدن روی آن دعوا می‌شد. 

دقیق‌تر که نگاه می‌کنم می‌بینم همه‌ی این‌ها تنها بهانه است. گیره لباسِ صورتی و آویزِ بنفش و اتودِ فیبرکاستل تنها دلخوشی‌های موقت برای دل کندن از این‌جاست.

+ سعید رایگان ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد