
اخیراً بلاگر های گراشی از زندگی و گاف های زندگی دانشجویی شان نوشته اند. نمیدانم! از شب یلدا که کلی گذشته ولی برای ممانعت از عقده شدن، اقدام به آشکار نمودن زوایای زندگی ام در آن دوران می نمایم امید است که مورد استفاده دوستان قرار بگیرد:
بیت مجردی ما در طهران از مغرب: ولیعصر ، بعد شارع پاستور و از مشرق هم چهار راه جمهوری ، انتهای پل حافظ بود. تقریبا نصف گراشی ها آنجا را بلد بوده و از قمر در عقرب های آنجا شنودی کرده. اگر خودشان تشریف فرمایی نکرده اند، نماینده ای را خدمت ما فرستاده اند. گاهی شب ها پنج نفر می خوابیدیم ، صبح علی طلوع که برای صلاة بلند میشدیم هفت نفر بودیم. وا می ماندیم این اضافی ها از شکم کدام جن و انسی بیرون زده و اینجا ولو شده اند. بعضی هاشان که کلید داشتند اما بقیه را سر نمی افتادیم.
صداقتا بگویم شده بود پاتوق! آخر هفته ها کَمکَش یک دو جین میشدیم.صفایی داشت و حالی به حولی.فندقی 4 طبقه ، که ما آخرین طبق بودیم و همسایه تحتی ما اغلب اوقات نبود ، از این لحاظ کَکِمان هم نمیگزدید جار و جنجال ، احیانا بلوایی شود. از شب های سرد بهاری که أنا و حمیدین _ آهن و محمود "زاده _ جعفر یوسفی و غلام حسین فتح پور بودیم صاحب خانه با ما تماس قرار کرد.
_ السلام و علیکم مستاجره!
من: و ما علیکم
_ خانه امن و امان است؟
من: از اینجا که در کمال صلح و آرامش رویت میشود.چطور آقا علی؟
_ گفتم بیایم خانه را محضر دوشیزه ی تازه گرفته ی مان نشان دهم تا مادر زنمان کیف کند!
من: خانه هم آنقدر ها رو به راه نیست ها...!خوبیت ندارد.
_ مهم نیست. راحت باشید فقط فال و تماشاست!
از من انکار و از او اصرار(آخر قرار داد 3 نفره بود)
ماجرا که را با دیگر اهالی در خانه وازگو کردم هر نفرشان یک تز و پایان نامه ی میداند. آخر سر قرار بر این شد ، دو نفرِ ماضاف بر جمعیت (جعفر-غلامحسین) به پشت بام نقل مکان کرده و آنجا برای دقایقی ستاره شمرده ، منجّمی و سکنی گذینند!
لحظاتی بعد کلون خانه صدایش در آمد.کَلَک را سوار کردیم و هر کس به طرفی خیز بر داشت تا وسایل ضایع من جمله لباس زیر ، شورت ، تنبان ، و بعضی مواد مخَّدَره را استتار نماید. بالا که رسیدند به ردیف ایستادیم و عرض ادب و احترام کردیم.این آقا علیِ بی دین ، خودش تنها که نبود.دست عیال ، مادر عیال و خواهر گرام اش را گرفته بود اورده بود ، انگار که امده اند پیک نیک!
کنج تا کنج ، بیخ تا بیخ ، دور تا دور خانه را رویت نمودند و هی نظر داده و آنالیز میکردند. ناگهان چَشم بی چشم مادر زن به کانال کولر افتادکه چرا نم زده! بازگو کردیم پارچه و نمد دور کولر زیر آفتاب لَه شده و کمی باران تو می اید. گفت این که نمیشود باید رفت دید که بدتر نشود. آنی همه میخکوب شدیم. جمیعا تصمیم گرفتند هزیمت کنند پشت بام! هرسه آستین علی آقا را کشیده و رو به همه اعلان میکردیم :
این بام ما چراغ نداد و تاریک است...راهرو شده انباری ما نمیشود راه رفت...هوا خوب نیست...پشت بام خیلی هولناک است...بیخیال...و ....
علی آقا: راستش را بگو ببینم! خبریست آن بالا!؟ چیزی بلند کرده اید خبر دهید!؟ هنوذ چانه زنی های ما ختم نشده بود که مادر زن نعلین عربی ما را پا کرد و از پله ها راه افتاد بالا!
من رو به حمید :ای وای... دیدی !!؟؟؟ دیدی چه خاکی بر سرمان شد.من از پنجره خودم را می اندازم بیرون ، شما را نمیدانم چه میکنید! خدا چنین بلایی نصیبتان نکند. پیرزن تا که درب پشت بام را باز کرد جیغی کشید که مو به تن مان سیخ شد. دادی سر داد که همسایه ها را دوان دوان لب پنجره کشاند! دیگر کار از کار گذشته بود. انگار آسمان و زمین روی ما خراب شده بود.حمید محمود زاده رفت بالا برای عذر خواهی و توجیه کردن ، ما دو تا کف اتاق از خنده غلط میخوردیم و غش میکردیم! جار و جنجالی بود بالا.نمیدانم حمید چه مدل یس برای آن ها قرایت کرد که آرام شده بودند! جعفر و غلامحسین ، زانوان را بغل گرفته و سرشان را لای پاریشان کرده ، جنب نمیخوردند که نمی خوردند. مثل این عملی های پارک نشین!بعد هم خجل زده بگونه ای پله ها را پایین کردند که سمت راستشان به دیوار می سایید!
دهنتان زیاد باز ماند.بس است خنده.هدفمندکردن یارانه ها روی مسواک هم اثر داد والله! روزی هم برسد ما به شما بخندیم.اوففف.خدا از سر گناهان ما درگذرد. همانکه ما و آن شب و آن اتفاق.تا اخر قرار داد از این آقا علی واهمه داشتیم.
عکس اول مربوط به مهرماه 86 می باشد.از راست ایستاده : خودم - مسلم بمانپور- مهدی خادمی - احسان پورشمسی. نشسته از راست : حمید محمود زاده - حمید آهن زاد.عکاس: اسماعیل انصاری.
یادم هست اخر های رمضان بود که انجمن دانشجویان لارستانی های مقیم تهران جلسه ای رو ترتیب داده و همه را به ضیافت شام دعوت کردند. یک بخور بخوری بود اساسی! جای شما خالی. آن شب مهمان ویژه جناب مهندس حسابی فرزند دکتر حسابی بودند. مهمانی هم در چهار راه پاک وی _موزه و منزل دکتر حسابی بود. نکته جالب آنکه ، کلیه مخارج آنشب را آقای محبی نماینده قبلی مجلس بر عهده گرفته بودند.
خوش ترین خاطره ی آن شب ، مربوط به راه برگشت بود.حادثه ای عجیب اندر غریب! راه که میرفتیم ناگهان چشممان افتاد به...(ادامه اش اجبارا سانسور میشود).
عکس دوم هم مترو ، ایستگاه امام خمینی ست. هر وقت یاد آنجا می افتم فشار قبر یادم می آید! خدا نصیبتان نکند. از حرم عبدلعظیم حسنی بر میگشتیم و آخرین قطار آنشب بود. هیچکسی در مترو دیده نمیشد. فرصت را غنیمت شمردیم عکسی به رسم یاگاری از خلوت بودن مترو امام خمینی گرفتیم ، نه چیز دیگر!!!

گاهی وقت ها دلم برای این بچه ها و آن شهر تنگ میشود.خاطراتی که با دیدن عکس ها دوباره تازه میشوند...

بعدا در مورد این دو عکس توضح میدهم !
مطلبی که این پست به آن اختصاص دارد موضوع " سو استفاده از علم و دانش " است.
افراد زیادی در این کار به غایت متبحر اند که چون قرار نیست در وبلاگمان کسی را خراب کنیم مجبوریم خودمان معترف شویم.البته شما هم میتوانید خاطراتی در این باب مطرح کنید.
ما به جوانان هم سن و سال خودمان توصیه میکنیم که دنبال رفیق ناباب نرفته و حتی جهت تفریح و تفنن نیز لب به " سو استفاده از علم " نزنند که این بلا خانه مان سوز است.حال ما در این مکان مطنز و معطر اعتراف میداریم که گاهی از دانش خویش سو استفاده نموده و کار خود را پیش برده ایم.اما شدیدا نادم و پشیمانیم و نوید به جبران میدهیم.
خواهشا چهره کامپیوتری ما در گوشه مانیتور باقی بماند. این خبرنگاران را هم بیرون کنید چون دادگاه علنی است دلیل ندارد اینقدر از ما عکس بیندازند البته ما از همین اول اعتراف میکنیم که از اوین راضی بوده ایم!!!!!!!
ماجرای گمراهی ما از آنجا شروع شد که در کلاس تنظیم خانوار دکتری داشتیم که شدیدا جزو افرادی بود که گمان میبرند خیلی باهوش تشریف دارند (از ان لحاظ) که این ادعا شدیدا ما را وسوسه میکند خلافش را اثبات کنیم!
معمولا رسم زمانه بر این است که استادان عزیز روز اول کلاس را به کشتن گربه ی بیچاره در دم حجله اختصاص میدهند.این استاد مذکوره نیز بر طبق سنت یکی از عجیب ترین گربه ها را با خود داشتند که ما بسی از این سیاست لذتها بردیم.ایشان بعد از کلی فرمایشات و خط و نشان کشیدن برای ما، در مورد تقلب فرمودند اگر من شما را حین ارتکاب جرم ببینم هیچ سخنی نمیگویم ولی سر نمره گذاری حالی اساسی به شما خواهم داد.باشد که کیفور شوید.
با دیدن این گربه ی عجیب و غریب تمام اکابر زدگان با فک باز به منزل برگشتند و ما شدیدا علاقه مند بودیم که ایشان را جانشین مشاور رئیس جمهور کنند تا اینهمه استعداد در راه ناصواب خرج نشود.
آن روز و آن گربه و آن حجله آخر شد و رسید به روز امتحان عظیم پایان ترم که برای اکابر زدگان نمره ای گرانبها و نجات بخش محسوب میگشت که توان معجزه داشت. راستش ما در جمع متقلبان همیشه جزو " دهندگان " بودیم تا " گیرندگان " آن روز هم همچون فرشتگان مظلوم برگه خود را نوشته و تحویل دادیم و صداهای مگس گونه و زنبور گونه آغاز گشت.
دوستانی که در کرسی پشت سر ما سکنی گزیده بودند با گردنی کج التماس دعا داشتند.ما هم که رفیق بازی در خونمان بود بنابراوراق را زیر میزمان گشوده و دوستان با مکافاتی چند از روی آن مینوشتند و هر بار که استاد مذکوره سر میچرخاند همچون فنر مجددا راست میگشتند.تا اینکه استاد دقیقا در راستای میزمان رو به تخته ایستاد و در اینجا بود که ما شدیدا از دانش خویش سو استفاده کردیم.
میدان دید آقایان از سمت راست و چپ 180 درجه است و از بالا و پایین 45 درجه پس طبق محاسبات دقیق انیشتینی چون ما با اینکه معلم دقیقا در راستای میز ما ایستاده بود قادر به دیدن ما نبود.بنابراین ما با فراغت خاطر بال و پر گشوده ، اسناد موعود را همچون همای سعادت روی شانه هایمان گذاشتیم تا دوستان پشتی کاملا راحت باشند و نه تنها فقط سه نفری که پشت ما نشسته بودند بلکه سه نفر پشت آنان نیز برگه امتحانی را روی کمر نفر جلویی گذاشته به دست نوشته ی ما نگاه میکردند و با سرعتی غیر قابل اندازه گیری مینوشتند.یعنی اگر استاد فقط 3 درجه سرش را به سمت چپ میچرخاند یقینا برگه امتحانی 7 نفر باطل بود!
ما شدیدا نادم و پشیمانیم و قول میدهیم دیگر از این کارهای بد بد نکنیم.اما این قول را تا همین اخر هفته و امتحان بعدی میدهیم. خدا از سر تقصیرات ما و عوامل فتنه در گذرد.باشد که همه زیر پرچم جمهوری اسلامی ایران 24 ماه پا بچسپانیم.
تا شب پیش از هلهله و پایکوبی در این خانه نمی شد ورقی بخوانی ، حالا که همه سفر کرده، اند ، از سکوتِ خانه ، نمی شود صفحه ای خواند. فردا 3 واحد امتحان دارم بدنبال بهانه ای برای پاس نشدن آنم!
دانشجویان: خانوم استاد ، خواهشا کمک کنید،فقط 0.5 نمره.تو رو خدا...!
استاد: نه،نمی شود که نمی شود!
دانشجویان: شما روی سر ما جا دارید.بخدا شما جای مادر مایید!!!
استاد در اوج عصبانیت: عمه ی تان ، مادرتان است و...!
مشخصات استاد: 28 ساله ، قد 175 سانتی متر ، موهای هایلایت ، بینی سال قبل عمل شده و ... .
با توجه به مشخصات داده شده یافت کنید وزن استاد را! (2 نمره)
نکته: از وزن پوتین صرفنظر شو!


نظرات () لینک مطلب