اینروزها
صدای عصایت بیشتر به گوش ما میرسد
نت اش را از بر شده ام
شب ها هم که خانه بوی زخم های چرکین میدهد...
داروخانه ی کوچک مان چند سالیست که
خلوت از پروکسیکام ها و سفالکسین ها ست...!
میدانستی از عصایت بلند تر شده ام؟
هنوذ دوشنبه شب ها بچه ها ختم میکنند.
خوب تو نیستی،مرا چرا خط زده اند؟
مادر چند صباحی ست نیمه ها شب پا میشود
اطراف را مینگرد
می بیند خوابی بوده و از نو بارانی میخوابد!
تلفن ما دیگر طلب استخاره نمیکند
دیروز باران بارید
خانه بوی تو را میداد
أه...!
میگویند بنویسم
از تو
آخر مگر نوشتنی هستی...؟
تو بگو
با آرامی نگاهت کنم یا آرام بگیرم با نگاهت؟همیشه حرف های ناگفته داری...
با من.با همه.آخر چه بنویسم!؟
نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۳٩ ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/٢٧


نظرات () لینک مطلب