بعد از دو سال زندگی در این شهر حالا فهمدیم که چرا حافظ و سعدی شدند شاعر. آخر این همه شغل، از آهنگری گرفته تا نانوایی!!!
این روز ها من هم مثل شیرازی ها خوشال شده ام. نمیدانم از آب این جاست یا هوایش.شما چطور!؟
تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم تا اینکه یکی بهم از طریق آف گفت:
سالهاست که کارخانه ها تلاش می کنند و روی ساندیس ها می نویسند از اینجا باز کنید، ولی ما همیشه از آنجا باز می کنیم!
اگر گفتید آن چه شتری ست که دم درب هر خانه ای میخوابد!؟
مادر : پسر من ، نمیخواهی آرام آرام آستین برایت بالا زنیم؟
من : مادر من ، کسی که شیر میخواهد ، نمیرود گاو بگیرد...!
و مادر و یک روز اضطراب این جمله
نتیجه گیری اخلاقی:با مادر از این حرف ها نزن.
الهی اگر فردا دادی ام ، نعمت است ؛ و اگر ندادی ام ، حکمت است...
حقیقتا هشت روز هفته پیش را به طی کردن بیماری مختصر طویلی گذراندیم . دقیقا شش شب آن ، تن دردانه مان به سیر و سلوک پرداخته و پنج شب گرمایی سوزان وگاهی سرد ، یک درمیان سراغمان آمده احوالاتمان جویای حال شده . حدودا چهار روز از صبح بعد آن پنج شب ، به بیت الحزان (ایزوله) سپزی کرده و سه صبح مکرر به این اندام خون جاری ساخته و از آن سر خون گرفته خجالتا "همانند بشکه بالای طوالت خانه". نهایتا دو بار آن ، همه رقم بیماری منفی آمد و آن تهَی مثبت. صداقتا خدا خدا که آنفولانزا و اینفولانزا نباشد که فاتحه مع الصلوات جمیعأ.شکرأ لِلله خبری از این و آن ، فولانزا نبود که نبود.شدیدأ جویای آز شدیم که جوابمان کرد.عجالتأ دعا کنید خیر باشد انشالله.الغرض بعد هشت روز و نه شب به این دنیا سری زده تا دلی به درد کنیم نهایتأ.
دی حول و حوش همین ساعت سوی دانشگاه روانه شدیم تا به استاد عرض ادب،احترام و پاچه خواری قبل ترم برای آن سر ترم کنیم.چند قدم مانده ، سیل اندکی از جمعیت متشکله از خانوم و آقا که اغلبشان عروسکهای گریم شده و ودردانه های داشنگاه بودند هوهو کنان ، کف زنان ، عربده کشان ، خروشان ، پایکوبی می کردند.
جویای علت شدیم و عرضه داشتیم چه شده؟ دوباره انتخابات است؟ خاتونه ای افشاند " اقلی زیاد از طلاب دانش به سوا کردن مذکر ، مونث برخی کلاس ها شکوه داشته.به درد دل در امد و گفت : این که نشد کلاس.کجای دانشگاه و دین مکتوب شده سوا؟ ما کنکور دادیم و درس خواندیم که چه؟ خدا را خوش نیست. اینطور میشود که بعضی ها بنای اعتراض را میگذارند و اظهار میدارند که این قبیل اعمال مخالف حقوق بشر است" و الی آخر...! ما هم پا بیشتر از گلیم واز نکرده و بجواب در امدیم : " اجرکم عندالله و فی امان خدا ، ما برویم که شر نشود". الغرض همانکه همین هفته اول ، کلاس ها بلکل تعطیل شد و برگشتیم ده تا در روزهای آتی جویای تکلیف شویم.
ایضاله: خدا کند هفته بعد هم ، همین کاسه و همین آش باشد.
!؟ثانیه ها به سختی میگذرد.آخر دعای خود مستجاب شده یا مارم.خواب آلوده ترین روز شادی را پشت سر میگذرانم,باور آسان من سخت شده است.گاهی چند باره 20 سال زندگی ام را کمتر از آنی پیش رو میبینم.به دفعات نگاهم را بروی مادرم میگیرم.او که به خواب رفته.
خوابی که در آن سالهای مادرم ثانیه و ثانیه های من سال شده است.خواب ، آشفته بازار مرا شاید آرام کند.به هر بهایی که شده میخوابم.چشمانم را میبندم تا رسیدن.یا میرسم یا برای همیشه میخوابم...
به یک باره از خواب بر میخیزم.شتابزده به ساعت نگاه میکنم.ساعت 1 بعدظهر به وقت ایران.دیگر چیزی نمانده.مهماندار پیش فرود را گذارش میدهد.آرام میگیرم.رو به مادر لبخندانه میگویم : این هم از آرزوی دیرینه ات.گفتم که میرسیم....!؟
او هم لبخند میزند و میگوید ما کجاییم و بچه ها کجا،خدا به دادشان رسد!؟فرود که امدیم دردسرهای خروج از فرودگاه برای همه زجر آور بود آنقدر که گاهی اشک ها را میریخت ، دیدن گوشه چشمی از عکس ها و طرح های اطراف ؛ کام همه را شیرین میکرد. تحمل سختی هایی که نوید بخش روشنی است .دو ساعت گذشت تا آخرین نفر هم خارج شود.دیگر "تا"یی تا حرم نبوی نبود.انتظار دیدن گنبد خضرا دل آدم را مست میکرد.
در راه چشم ها دور تا دور شهرحلقه زنان است ، شاید ببیند خاطرات آشنا و غریبه ی کوچه پس کوچه های مدینه را . غروبی دلگیر در روزی دلگیرتر !
جمعه ...متی ترانا و نراک
انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا اشک ها ریخته شوند.در نهایت بی نهایتی انتظار میکشم...
و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزمزه کردن این لحظه لخطی بطول انجامد
و دل من ارام گیرد...
آخر این چه رقم قیافه ایست که شما دارید ما نداریم!؟ چند صباحی ست در کوچه بازار بین دوست و آشنا از این جملات شنود میشود : تو هم وبلاگ داری؟ به قیافه ات نمی آید؟ اصلا به اسم خانواده ات نمی آید؟ اخلاق تو ، چه به بلاگرها!
خدا از سر تقصیرات ما بگذرد. عجالتا بگویید چه رقم بپوشیم و بنوشیم مثل شما شویم...!


نظرات () لینک مطلب