خدا میان گندم خط گذاشته است.یعنی نصفش مال نانوا و نصف دیگر هم مال هدفمند کردن رایانه ها!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۳٠


 

زن اشک ریزان به کبودی روی صورتش اشاره کرد و گفت :

- انقدره

فروشنده دستکش چرم سایز مدیوم را کادو پیچ کرد!

 

ps : و من و یک شب تب لرز

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٢۳


نیکویی وی پرده ی نیکویی وی است و پدید آمدن وی سبب ناپدیدی وی است و آشکارا شدن وی سبب پنهان شدن وی است.

 

چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد٬ اندر پرده شد. پس روشنی وی پرده ی روشنی وی است.

 

 

حی بن یقظان (زنده ی بیدار) ٬ ابن سینا


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۱۸


آن : چرا دیر آمدی؟ قرار به این مهمی داشتی!

من : آخر رفتم حمام ، بیرون که آمدم برق نبود(!)

_ به کمک روابط ریاضی یافت کنید ، علت را.

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۱٧


١-از این که جنبش تبدار سبز اینچنین به تحلیل می‎رود خوشحال و هم متأسفم. متأسف از این‎که اصلاح‎طلبی، نیاز این مملکت بود اما در مقدمات آلوده شد. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. دیگر حالا هر کس عَلم اصلاح‎طلبی بلند کند به تُرک‎بازی داماد لرستان متهم خواهد شد. این هم از 13 آبان‎شان.


2- یکی کامنت گذاشته که قبلنا/قبلاًها مهم‎تر می‎نوشتی... چی بگم؟ من یه محصل هستم. برخی به امید تفرج و انبساط خاطر اینجا می‎آیند. نمیشه که همه‎اش ضایع کنیم آدما رو... نه این که حالا ضایع نمی‎کنم؟!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۱٥


خوشحالم

بخاطر  اینکه از خیلی ها جلو ترام،

نه اینکه خیلی ها از من عقب تر اند...!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۱٤


آقا اجازه ما دزدیم،

چون از دیوار مردم نرفتیم بالا!!!

 

ps:برداشت آزاد


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۱۳


" سعی کنید و همیشه و همه جا یادداشت هایی از خود به جا گذارید که ماندگار شوند نه اینکه فقط تاثیرشان برای یک روز باشد"

من نمیدانم جمله ی بالا از کیست اما حتما هرکس که آن را گفته خیلی آدم شاخی است و در افتادن با قوانین منطقی آدم های شاخ یعنی در افتادن با دم گودزیلا های بیابونی. بخاطر همین از این بعد سعی می کنم تاثیر گذار تر حرف بزنم، برای درک بهتر به مثال زیر توجه کنید:

متن معمولی: چون آفتابه ای که در دستشویی خانه مان بود به علت گذشت زمان رنگش تیره شده بود مادرم مجبور شد آن را عوض کند!

متن تاثیر گذار: آفتابه ها وقتی زیاد در دستشویی می مانند، سفیدی خود را نیز از دست می دهند، آن هنگام است که باید عوضشان کرد چون آنها دیگر فرسوده و رنگ باخته اند و دستشویی جایی برای آفتابه های رنگ باخته ندارد!

البته برای من خیلی سخت خواهد بود! ولی وقتی مردم از تو انتظار دارند چه می شود کردنیشخند

پی نوشت نا مرتبط:

مدعی مهندس بودن در اینجا زیاد است، می شود یکی از این مهندس ها به من بگوید که آرشیوم را چطور می توانم به بلاگفا منتقل کنم؟! در ضمن مطمئن باشید اگر الان می خواستم چرایش را بگویم حتما می گفتم! پس سوال نکنید تا خودم بعدا دلیلش را به شما بگویم!

پی نوشت خصوصی(!) :

شده ام مثل پرتقال شب یلدا، خوشمزه ام، گرونم، دوست داشتنی ام، طرفدار زیاد دارم ولی مشکلم این جاست که شب یلدا هندوانه می طلبد نه پرتقال!

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٩


 

به درخواست سرکار نارسیس درباره اینترنت و من و شما و همه ،  یک مشت کلمات روی هم سوار کرده بودم که متاسفانه فرت...!

در اینترنت به دنبال همه چیز و هیچ چیز هستم. قبلا ها گاهی از سر بیکاری و گاهی از سر اجبار. ایام درس و دانشگاه فقط به خواندن گوگل ریدرم کفایت میکنم. نام بردن بعضی از سایت هایی که معمولا دنبال میکنم خالی از لطف نیست.

وب ها برای من به دو دسته اولیه و ثانویه تقسیم میشه. مدیریت وبلاگم و بازدید سایت دانشگاه و چک کردن میل ها جزو امور اولیه و خوندن وبلاگ دوستان و بازکردن چند سایت خبری امور ثانویه است. اگر مجالی باشه دیدن فروم های رایانت و اندیشه نوین و سنترال کلابس و چند تا فروم تخصصی هم واسم خالی از لطف نیست.

در مورد زمان اتصال و مدت زمان اتصال همین که اصلا مشخص نیست. سعی میکنم روزانه 20 دقیقه به این دنیا دست رسی داشته باشم . اما گاهی شده یک هفته هم بی خبر بودم.

ساعت 00:30 جمعه 1388.8.8 . نیمه شبی این صدای شجریان روح آدم را نوازش میدهد. ضمنا عید مبارک.


 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/۸


علی و زهرا و حسین

علی 6 ساله :بیا خاله بازی کنیمُ تو بشو مامانُ تو هم باباُ منم رییس جمهور! ! !


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٧


عجب مصیبتی ست شبهای نود! بازم امشب...مثل هر شب...جزیر...(ببخشید!) بازهم دیشب نود داشته و ما هم دو زانو بغل گرفته سچک نشستیم تا ته نگاه کردیم ، بی حواس آنکه فردا ساعت 8:00 باید سر کلاس می بودیم. خدا بدتان ندهد ، بعد اتمام که سر بر بالین نهادیم خوابمان برد تا 7:45 صبح. شتاب زده خود را پوشانده و بدون امساک الفرار...! روزتان بد نبیند ، آخر ساعت 8:16 دم درب کلاس با چشمان گردویی و موهای چناری . من : تق تق تق؛ استاد با اجازت!  استاد : لطف کنید بیرون رفته درب را هم از پشت بسته که حال ندارم  ساعت بعد بیا!

هیچ. همان که تا ساعت 9:30 و کلاس بعد علاف. جایتان خالی ، رفتیم نماز خانه جفت کفش ها را زیر سر کرده و فی الفور خوابیدیم. یکهو بیدار شدیم و نگاه به ساعت کردیم شده بود 10:00 !!!!!!!!!! خاک برسرمان. از این کلاس هم ماندیم. خجل زده و شرمسار راهی که صبح گردکنان از خانه تا دانشگاه طی کرده بودیم متر کرده تا فردا روز از نو ، کلاس از نو!

_ این هم از روز نودی ما. حالا شاید برای بعضی رایت زادگان کلمه نیمه عامیانه خوشال معنی شود.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٦