رهبر معظم انقلاب :
همه باید آرامش خود را حفظ کنند و بدانند کسانی که در مقابل ملت قرار گرفته اند، بیریشه هستند و در برابر عظمت ملت ایران و انقلاب اسلامی توانایی ماندن نخواهند داشت.

زیبایی روز های خشک پاییزی هم به طراوت شب های گرم زمستان ست. روزهاییش که زرد شدن درختانش به زردی پوست تو نمیرسد ، و شب هایش که سجاده تا سحر پهن هست و تسبیح به دور دست حلقه شده و ساعت ها می چرخد تا به هزار و یک رسد. آبی آسمان هم به آبی شبهای سیاه و سرد تو چشم بسته است. یا رب یا رب های شبانه ات بلندتر از شکرخدا شکرخدای روزانه ات شده. به خدا نمیدانم! عیدانه ها هم بهانه ای برای گریستنت شده. آخر خیلی از انت الذی و انا الذی گفتن ها نمیگذرد.حال هیچ کس خوب نیست،خانه کمی دلگیر تر از همیشه است.
این روز ها بهانه برای خوشحالی و گریستن ما که زیاد است!
امان از اپارتمان نشینی…
واقعا برای ما که همیشه برای حرف زدن عربده می کشیدیم و دوان دوان ، اتاق های خانه را خیز بر می داشتیم سخت است یکهو خفغان بگیریم.اما عرض کنم ماجرای زیر هیچ ربطی به این موضوع ندارد.
آنقدر فهم دارید که بعضی اپاراتمان ها تراس خانه ها مشرف هم است و بعضی نصف آ نصف. از قرار برای ما هم این تراس نصف شده و چند عدد میل ، محدوده را از هم سوا کرده. دیروز خواستیم کف مطبخ را بشوییم اما وسیله ی محیرالقولی برای تمیز کردن پیدا نمیکردیم که نمیکردیم. گلاب برویتان نعوذم بالله چشممان افتاد تراس خانه همسایه و یک عدد تِی دیدیم این هوا…!(اعاذَنالله مِن شُرور أنفُسنا) ، دوستان همه باد به آستین هم کردیم و گفتیم برویم در بزنیم و تقاضای نسیه کنیم اما خرمان نرفت. چشمتان روز بد نبیند، من کشیک دادم و مَمَّد هم یواشکی دست کرد و برداشتیم و شستیم و رُفتیم کارچاقی کردیم. انصافا پلتیکمان گرفت. بعد اتمام بس خسته و کوفته بودیم یادمان رفت تی را به آن طرف پرت کنیم.این گذشت تا روز بعد!
دیدیم در میزنند آن هم 2 بعد ظهر. بعله. جمیله متموِّله ، همسایه جان بود. هنوذ حرف نزده دوزاریمان افتاد دنیا کی به کی هست. همسایه با آن چهره مهربان : ببخشید برادرجان ، میتوانید تی تان که در تراس هست قرض بدهید؟ راستش فکر کردم دارد دستمان میدهد.نگاه کردم دیدم هیچ سر نمی افتم.اما نه! واقعا خواست تِی را بهشان قرض دهم. ما هم با عطوفت برایشان اوردیم و تقدیم نمودیم. حالا این تِی بطور رسمی ازآن ماست.
هاااای ، عُدول شهر ، حکم ما چیست؟
«عیسی یه دین خود» اما موسایی را هر جا دیدی، اینقدر بزن تو سرش که چشم هایش بیاید کف دستش!


نظرات () لینک مطلب