ساعت های آخر 89. یه لحظه به خودم میام. میبینم همه ی آرزوهایی که هفت سین سال قبل کردم، بهش رسیدم. خدا...خونه...خانواده...شغل...درس...!

یا آرزو هام کوچیکه، یا خدا خیلی بزرگه...

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩


چند مدته پدر بزرگم(حاج علی اکبر) در مورد اینترنت و ماهواره و دولت الکترونیک ازم می پرسه. اینکه چیه، به چه دردی می خوره و چرا اینقد اسمشو میارن. شبی بیست و سی یه خبر از ایمل و گوگل داشت، منم تا جایی که تونستم توضیح دادم. بعدش ازم خواست تا دفعه بعد که میاد خونمون محیط اینترنت،گوگل و ایمل رو واسش نشون بدم تا اگه ساده هس باهاش کار کنه.

احتمالا کارگاه وب 2، واسش ثبت نام کنم...

ایضاله: پدر بزرگم متولد یک هزار و سیصد و شانزده هس 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٥


ساعت 9 شب، هوایی مطبوع و بهاری، یه کفش تیمبرلند، کوله پشتی دیوتر، طناب روپ و یه چراغ قوه زیمنس،قطعا  چهار ساعت کوهنوردی برای رسیدن به بُنِ مُرُک رو زیبا و راحت میکنه...

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳


میگم قیمت شیر  چرا رفته بالا؟

میگه یارانه آب ورداشته شده!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۸


برای یک دانش آموز

اوج خوشبختی

غیبت دبیرشان است،

و چقدر خوشبخت اند

دانش آموزان من...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٧
تگ های این مطلب:دبیرستان ¡تگ های این مطلب:سوم برق


 

خونه مامان بزرگ داشتن چند نفری، به زور پنجره رو از دیوار جدا میکردن! 
کاش یه زره از در و دیوار یاد بگیریم. 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٥


استفاده از زیر تختخواب به مراتب بیشتر از روی تختخوابه...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۳