هیچ وقت بدنبال کتاب مشخصی برای مطالعه نبوده ام. معمولا کتاب هایی را که دست دوستان میبنیم،چند صفحه ورق میرنم اگر به دلم نشست آنرا میخوانم.البته بعد امتحانات پایان ترم دست به کتاب های غیر درسی نزده بودم تا به دیروز!
دیروز خانه عمو کتابی جلد تخته ای رنگ تیره با صفحات زخیم از ان مدل عتیقه ها دیدم،صفحه اولش را که باز کردم متوجه شدم کتاب متعلق به کتابخوانه عمومی ست.از روی کنجکاوی هنوذ لای کتاب را باز نکرده رفتم سراغ برگه ی ضمیمه کتاب تا ببینم چه کسانی آن را مطالعه کرده اند.
علی ابراهیمی : 25/11/1365
فضل الله نادرپور: 19/6/1366
خانوم قربانی:29/2/1374
علی فخاری:7/7/1374
اسماعیل فقیر:8/9/1374
محمئ خواجه پور 4/5/1376
مجید رایگان:10/4/1389
نمیدانم!!! بخاطر کسانی که این کتاب را خوانده بودند مایل به خواندن آن شدم یا بخاطر اینکه هیچکس این کتاب را نخوانده بود!؟
دست های خالی
یکشنبه ، دوشنبه
و یا هر روز دیگر!
وقتی او بخواهد بیاید،
نه به گلفروش توجه میکند
نه به وقت ملاقات....!
اینجا ، جایی ست که باید به رابطه ی ابر و برق و نسیم ، پی برد...
چه فرقی میکند!؟
تو رفته باشی،
یا من مرده باشم
تا ابد که ، محرومیت دیدن:
س..ی..ز...د...ه رجب روز جاودانگی مادر مبارک
ایضاله:
چند دقیقه دیگر وقت دارم تا به آستانت خیره شوم
چرا ثانیه ها ها ها ؛ برای رفتن ثانیه میشوند؟ آخر چرا هفته به هفته دیر میآید؟
با آرامی نگاهت کنم یا آرام بگیرم با نگاهت؟همیشه حرف های ناگفته داری
با من.با همه.آخر چه بنویسم!?
نمی دانم چرا واژه ها خاک بر سر شده اند!?
حالا که از تو دورم
بیشتر به تو نزدیک شده ام.مثل همین روز ها ...
راننده او را شناخت
سوار شدیم
تاکسی
دیگر حرکت نکرد....


نظرات () لینک مطلب