از 7 صبح تا 8 شب ، دقیقا 12 ساعت کلاس داشتم. انگار همه جشن های عروسی وحی منزل شده در این هفته برگذار شود. امروز از همه چیز رو گردانده ام.حتی این مانیتور لعنتی که فقط خودم را نشان میدهد!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/٢٩


 

یه ضربالمثل گراشی هست میگه:

مَنعِ درِ خونَتو أزِت! (منع شده ، در خانه ات میزند)

حالا از مهر حکایت من همین است...

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/٢٥


مادرم: پسرم،خیلی خیلی خوشحالم امسال بعد سال ها ، مهر ماه کنارم هستی...

چندلحظه بعد

نامزدم: سعید،خیلی خیلی ناراحتم امسال تنهام و از مهر ماه شیراز نیستی...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/٢٠


سلام بر تو که در هنگام وداع، ما احساس خستگی نکردیم. سلام بر تو! پیش از آنکه بیایی، ما انتظارت را می کشیدیم و اکنون هم که می خواهی بروی، ما را غمگین کرده ای. سلام بر این مهمان گران قدری که به برکت آن، خداوند بسیاری از بلاها را از ما برداشت و خیلی از برکات را به ما بخشید.اکنون این ماه بعد از آنکه پایانش فرا رسید، از ما جدا شد و تنهایمان گذاشت و ما این ماه را وداع می کنیم...

با تو وداع می‌کنیم درحالی‌که با رفتنت جانمان به در می‌رود و اندوه و حرمان تمام وجودمان را فرا می‌گیرد و چون عاشقی شیدا بر از دست دادن معشوقی بی‌همتا، از درون می‌سوزیم و چون مجنون، واله و متحیر به هر سو می‌نگریم. خداحافظ ای ماه مهربان، ‌ای‌مُصاحبِ عزیز، ‌ای دریای رحمت بی‌کران، که در آن محبوب، هرلحظه به شکلی دلفریب عاشقان را نوازش می‌دهد و آنان از این نوازش در خنده مستانه‌اند. خداحافظ ای ماهی که در آن، جنود شیطان مغلول و مغلوبند و جنود رحمان، دستگیر و راهگشا‌تر از پیش.

خداحافظ ای ماه دلارام و ‌ای روح و ریحان، که در آن زمین و زمان بندگان را می‌ستایند و فرشتگان آسمان حمدشان می‌کنند.خدا‌حافظ ای عزیز قریب که آرام‌آرام راه غربت پیش گرفته‌ای و در هاله‌ای ملکوتی، از پیش چشمان حیرت‌زده‌مان دور می‌شوی و ما را در غمی عمیق فرو می‌بری.با تو وداع می‌کنیم درحالی‌که در آتش فراقت می‌سوزیم و مشتاق وصال و فراغت هستیم...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/۱۸


خدا بگم چی کارت کنه ، احمدی نژاد!!؟؟

بخدا زمان خاتمی ساعت 5:30 افطار میشد...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/۱٦


فردا روزی ست که مسیر چند سال از زندگی ام ، مشخص میشود ، و فردا شب چگونه پیموندن این راه برایم رقم میخورد!

هر چه خیر هست همان  شود...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/۱۱


هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد!!
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه!!!
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد...

Night silence 68


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٦/٦