راپورت پست قبلی :

فقط عزادارانی(!) که فلکه سنگی و عفیف آباد را رفته باشند ، دوزاری شان می چرخد!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٥


ایام محرم،

یکی فلکه سنگی و عفیف آباد  ،  یکی پشت حسینیه اعظم!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٤



نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٤


بی عدالتی از این بیشتر که نمازخونه مردونه بزرگتر از نمازخونه زنونه ست!؟


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/۱٧


یکساله بودنت ، مبارک. به علاوه میلاد زیبایی ها!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/۱٧


کاشکی آش پشت پا آشی بود ، که داغ داغ می ریختن ش

پشت پای کسی که می خواست بره!

ایضاله: این همه رفتی ، کمی هم برگرد...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/۱٢


دبیرستان که بودم یادم می آید فکر می کردم اگر درس هایم را خوب نخوانم و مثلا فرمول  و نحوه ی بدست آوردن یا تولید برق و الکترون یا چه می دانم جای چت کردن یا سرچ تصاویر مسـتهـجن نحوه ی استخراج آهن یا حتی کبریت را خودم از اینترنتی جایی فرا نگیرم و فردا آمدیم و زمین منفجر شد و زلزله ای آمد و یا سونامی ای بزرگ یا شهاب سنگی سرگردان خرمان را چسبید یا الکترونی اضافی آمد و کل مغناطیس زمین را به هم ریخت و همه مردند و تنها چند خرشانس بر روی کره ی زمین زنده ماندند که یکیشان من بودم آیا آن زمان مثل ادیسون و گراهام بل میتوانم دنیا را متحول کنم آیا آن زمان که نخواهم توانست کبریتی بسازم آهنی چیزی استخراج کنم احساس شرم و پشیمانی خواهم کرد یا نه و آیا عذاب وجدان مرا تنها خواهد گذارد و همیشه این فکر که اگر تنها و تنها من باقی بمانم و نتوانم برای چند انسان باقی مانده کاری انجام دهم تنم را می لرزاند. حتی یک سوزن و نخ برای وصله کردن سوراخ های جوراب هایمان...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/۱۱


سه روز برایم کافیست . خلوت بودن خانه ی 360 متری و مساعدت یک اتاق با یک کامپیوتر و فیلم هایی که یک ماه منتظر زنگ تفریح مثلا 3 روزه برای  انتفاع از آن بودی.خرابی خط های موبایل شیرینی را دوبرابر می کند! روز اول خط های موبایل مرا همراهی کردند و و الباقی خودم خط های موبایل را همراهی.  شب ها به میامین جشنواره کل عقده هایم را فزون می کند برای اکران فیلمی خاملی که هنوذ کلید نخورده است و شاید نخورد. صبح ها هم اسپیکر با عربده ای ...شهر من من به تو می اندیشم... همسایه ها را ساعت 10:53 از خواب ناز بلند کرده و قضای نماز صبح شان را جار می کشد.

همه چیز مهیاست ، خلوتی 72 ساعته از ته دل همراه با رضایت و ریاضت اعتصاب غذا من. شاید فرصتی برای تکرار نباشد!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٥