ساعت دو نیمه شب است. موبایلم زنگ میخورد. مادرم است. گوشی را بر میدارم، آرام و بی صدا، به دور از شور و شوق همیشگی و خوشحالی سلام میکند. احوالش را که می پرسم با چند کلمه مختصر جوابم میکند. ادامه میدهم به صحبت از حال و روزم میگویم و مادرم همچنان ساکت است.  من حرف کم می آورم. یقین دارم مادر چیزی اش شده. با اضطراب میگویم: "چیزی شده مامان؟" با همان صدای آرام و بغض کرده فقط می گوید کی برمی گردی...!؟

  PS: خسته شدم از ایضاله ها...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٤


 

یه تک درس سه واحدی برام مونده بود. هیچی نخونده بودم و رفتم سر جلسه امتحان. خاک برسر سفید تحویل دادم. هفته بعد نمرم رو تو سایت زدن، شده بودم 1. دقیقا همون شب از ناراحتی خوابم نبرد!!!

اعتراض زدم و داد و قال کاردم. آخه چرا 1 دادی نامرد؟ نمرم عوض شد. بهم دادن 9.9

دقیقا این بار دوشب خوابم نبرد....

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/۱٥


بابابزگم همیشه میگه:

 خدا، ضرب ش خوبه ....اما تقسم ش مزخرفه!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٩


مادربزرگم تو حیاط داره رختا رو می شوره.

هر رختی رو آب می کشه، یه بار می گه " الهم صلی علی محمد و اله محمد"


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/۸


تو مترو بودم داشتم اسمس مینوشتم.دیدم سه چار نفر چشاشون صاف تو گوشی منه. منم نوشتم " آهای تو که بالای سر من واستادی و داری اسمس منو میخونی!!! چشاتو درویش کن"

یهو یه 5-6نفری باهم خندیدن...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٥