ساعت دو نیمه شب است. موبایلم زنگ میخورد. مادرم است. گوشی را بر میدارم، آرام و بی صدا، به دور از شور و شوق همیشگی و خوشحالی سلام میکند. احوالش را که می پرسم با چند کلمه مختصر جوابم میکند. ادامه میدهم به صحبت از حال و روزم میگویم و مادرم همچنان ساکت است. من حرف کم می آورم. یقین دارم مادر چیزی اش شده. با اضطراب میگویم: "چیزی شده مامان؟" با همان صدای آرام و بغض کرده فقط می گوید کی برمی گردی...!؟
PS: خسته شدم از ایضاله ها...
یه تک درس سه واحدی برام مونده بود. هیچی نخونده بودم و رفتم سر جلسه امتحان. خاک برسر سفید تحویل دادم. هفته بعد نمرم رو تو سایت زدن، شده بودم 1. دقیقا همون شب از ناراحتی خوابم نبرد!!!
اعتراض زدم و داد و قال کاردم. آخه چرا 1 دادی نامرد؟ نمرم عوض شد. بهم دادن 9.9
دقیقا این بار دوشب خوابم نبرد....
بابابزگم همیشه میگه:
خدا، ضرب ش خوبه ....اما تقسم ش مزخرفه!
مادربزرگم تو حیاط داره رختا رو می شوره.
هر رختی رو آب می کشه، یه بار می گه " الهم صلی علی محمد و اله محمد"
تو مترو بودم داشتم اسمس مینوشتم.دیدم سه چار نفر چشاشون صاف تو گوشی منه. منم نوشتم " آهای تو که بالای سر من واستادی و داری اسمس منو میخونی!!! چشاتو درویش کن"
یهو یه 5-6نفری باهم خندیدن...


نظرات () لینک مطلب