عصر زمستانی که سرما تن و جان آدم را به لرزه در می آورد صدای آیفون در آمد. گوشی را برداشتم گفتم بله! جواب آمد "می آیی یه لحظه دم در. در را باز کردم، زن همسایه ست .سرش را پایین انداخته بود وگفت:
" سلام آقای رایگان. دخترم مریض است. دکتر گفته سوپ برایش بپزید. راستش مرغ نداشتیم. میتوانی یک تیکه مرغ بدهی؟ سوپ که درست شد و طعم گرفت مرغ را پس می آورم...!؟ "
ps: چند روز پیش وقتی انتقادات به سوی سخنان ریس جمهور را شندیم که گفته بود: " در کشور ما کسی محتاج نان شب خود نیست و گرسنه نمیخوابد" یاد این خاطره افتادم.
دیشب تکیه شهدا مراسم تولد حضرت ابوالفضل(ع) بوده. آخونده وسطش روضه خونده و اشک ریخته...
والا!!
قبل تر ها، این شب ها، برای تو،
خانه شلوغ می شد؛همه می آمدند،
عمه ها و خاله و دایی ها. مادر و پدربزرگ هم.
تبریک میگفتند. شعری میخواندند و کف میزدند.
و حالا ...!؟
حالا هم دور هم جمع می شویم. مثل سابق.می نشینیم اما ختم میکنیم...
امین برگشته و من تنها موندم. قرار گذاشتم شیرازی بازی رو کنار بذارم و از سر صبح بشینم بخونم، نهار رو هم زحمت بیرون بر ندم.
" در یخچال رو باز کردم. گوشت، ماهی، میگو و مرغ موجوده. هوس خورشت میگو میکنم و پاکت میگو رو پرت میکنم تو آب جوش که از هم واشه. سیب زمینی رو خلال کردم و سرخ شده کنار گذاشتم. نگاه میکنم می بینم رب گوجه نداریم. بیخیال... با ادویه جات حل شدنیه.
روغن که داغ شد، یه مشت میگو میریزم تو ماهی تابه. داره مثل ذرت(چس فیل)صدا میده. نمک، فلفل سیاه، ادویه و یه مشت دیگه که اسماشو بلد نیستم میریزم رو میگو. کم کم داره بوی میگوی تر بلند میشه. خونه شده ماهی فروشی. هود رو میزنم تا جلو همسایه ها آبرو داری کنم. اگه رب گوجه بود کار حل حل بود. نیگا میکنم تو یخچال، یه پاکت تمبر گذاشته. دو قاشق با هسته ش میریزم تو ماهی تابه.
جرعت ندارم غذا رو بچشم. قاشق رو دهن میزنم، شورشور شده. اصلا انگار آب نمک داری تو گلو غرغره میکنی. یادم میفته سیب زمینی نمک غذا رو میگیره. همه ی سیب زمینی های سرخ شده رو خالی میکنم تو قابلمه. دو لیوان آب هم روش. منتظرم یخورده تفت بخوره. بعد 5 دقیقه انگارا رنگ غذا شده زرد. تعجب!!! غذا رو می چشم اینبار شوری غذا یخورده رفته اما بوی بد میگو بالا گرفته. نزدیکه عق ام بگیره. باز در یخچال رو وا میکنم. سماق...آب لیمو...چند ورق ژامبون دیشب تو چشم میزنه. همشو خالی میکنم تو ماهی تابه. نمیدونم چیکار کنم. اعصابم بهم ریخته. اینبار ترش ترش شده. دوباره دو لیوان آب اضاف میکنم.هورا....دیگه داره یجورایی بوی فسنجون می ...گو.. میده.
تو این گیر واگیری صدای آیفون داره می آد. زن همسایست. میگه خواهشا آشغال هاتون رو سریع ببرید پایین تا آپارتمان اینقد بو نگیره!
من چیکار کنم خدا..............
خیابون ولیعصر
صبح هاش که هیچی،
ظهراش هم که هیچی؛
ولی........عصر.........


نظرات () لینک مطلب