دور و برمون؛
هستن کسایی که روزشون رو با قرص و دارو وا میکنن، این شب ها واسشون دعا کنیم...
آغا دیشب هر باری که رئال مادرید گل میخورد، کل ورزشگاه صدا میزدن " علی دایی...علی دایی"
تی وی هم هی تصویر مورینیو رو نشون میداد!
والّا
داستان کوتاه رویای مردی مزحک نوشته فئودور داستایوسکی است. این داستان همانند دیگر آثار وی به روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت داستان (مرد مضحک) می پردازد . مردی که با دیدن یک رویا از واقعیت به حقیقت رو می آورد و از خودکشی اجباری دست می کشد.
نویسنده همة رذائل آدمهای داستانی خود را تجربه و زندگی کرده و روح عریان خود را به روی کاغذ آورده است. فئودورداستایفسکی یکی از قلههای مرتفعی است که اگر خوانندة خوب، ملال حدود صد صفحة اول داستانهای بلندش؛ برادران کارامازوف، جنزدگان(تسخیرشدگان) و ابله را تحمل کند در اقیانوس روح نویسندهای شناور خواهد شد که هر شخصیت او درّ غلطانی است و خود میتواند اساس داستان مستقلی باشد.
داستان کوتاه رویای مردی مضحک را از اینجا دانلود کنید.
عوض خوندن نماز بارون، بشینین ماشین هاتون رو بشورین...
کاش میشد مثل پول ملی، سه تا صفر آخر رتبه کنکور ما رو هم حذف کنن...
مسافران عزیز، جلیقه نجات زیر صندلی شما قرار دارد در صورت نیاز......
_والّا
بیدار که شدم بغض داشت خفه م میکرد. علی 8 ساله و زهرای 9 ساله رو سوار ماشین کردم و دوری زدیم. قبل از برگشتن هم بردمشون رز. یک پاکت بزرگ به هرکدومشون دادم و گفتم هر چه می خواهید بردارین. نه تعدادش مهمه نه قیمتش. خودمم رفتم بیرون منتظر موندم تا خجالت نکشند.
گاهی تنها دلخوشی من همین ها هستند...
وقتی تپش قلب های زیر بام
از چکمه ها ی پشت بام،
امان نمی آورد...

با نگاه کردناش می شد فهمید دفعه اول یا دومشه شوار مترو میشه. از ایستگاه امام خمینی به سمت صادقیه با هم سوار شدیم. به ایستگاه طرشت رسیدیم که پرسید: شاه عبدالعظیم هم میره؟
-گفتم باید امام خمینی خط عوض می کردی...!
رو به نقشه داخل واگن کرد و با انگشت اشارش خط آبی رنگو نشونم داد و گفت:
خودم حدس میزدم اما از این جا تا ایستگاه آخری (صادقیه) می رم بعدش پیاده می شم. شهرری که پایینشه. دو قدم راهه. با پیاده یا ماشین میرسم دیگه!؟
ضمیمه: نقشه راهنمای مترو در داخل واگن ها تصور شود.
از صبح هرکی رو میدیدم میگفت" لباس نو مبارک. بهت می آدا. به! لباستو از کجا گرفتی.و ...و...و..."
راستش داشتم شک میکردم راس راسی میگن یا از در دیگه ست. حتی این صاب سوپری سر کوچه هم فهمید! این گذشت تا شب. وقتی لباسمو در آوردم آویز کنم دیدم ای وای! اتیکت و قیمت لباس پشتش هنوز آویزه!
اینقد تابلو بودم امروز
تمام گفته ها و نگفته های من،
در سه نقطه هایی ست
که با چشمهایتان لگدمال می شود...


نظرات () لینک مطلب