مانده ام، مادر بزرگ من چطور بودن vpn تا این سن دوام آورده است...

ps: یکصد و بیست سال به جانَش


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢٧



 

بد شانسی این نیست یه شب، سه جا عروسی به صرف کباب و شیرینی دعوت باشی! اینه که اون شب واستون مهمون بیاد شام بهشون کباب بدی...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢٢


گاهی خوابم اونقد عمیق هس که وقتی بیدارشدم یادم نمیاد کی خوابیدم، چقد خوابم برده، الان چه وقت روزه. هر چی به این مخ لامصب فشار میارم ساعت و روز و سال و ماه یادم نمی آد. منم همینطور دراز می کشم و سقف رو نگاه میکنم و سقف رو نگاه میکنم و سقف رو نگاه میکنم. با اینکه ساعت پشت سرمه اما نه حال سربرگردوندن دارم نه دوس دارم بفهمم الان چه وقت روزه. فقط گوشم رو سیخ میکنم شاید از روی صدای بیرون خونه چیزی یادم بیاد. آی لذتی داره. انگار کلید استپ زمین رو زدن. این لحظه ها بهترین لحظه های زندگی من میتونه باشه.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/۱٧


دیروز که داشتم مامان بزرگم رو می رسوندم، از خونه همسایه فاضلاب داشت می زد بیرون. منم بی احتیاطی کردم و دوتا آقایی که کنار کوچه واستاده بودن رو خیسشون کردم. اونا هم یک عدد فحش جانانه از جنس دار بهم دادن.

واسم سوال شده چقد از  این دار سهم من و چقد سهم همسایست؟


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/۱٤


فردا روز مهمی ست، مثل همه ی روزهای دیگر...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/۱۳


دایی هایم، خاله و پدرم همه دبیر هستند(بود). شهریور که میرسد از قول خودشان استرس زیاد است، هر چه از آن ور، مهر نزدیک می شود کابوس های شبانه هم بیشتر می شود. مثل انتخاب واحد دانشگاه ست. برنامه ریخته ای کلاس هایت پشت سر هم بیفتد اما آنقدر مزخرف می شود که هشت روز هفته را درگیری. قرار گذاشتی با دوستان همه یک مدرسه باشی اما جور نمی شود که نمی شود. دوس داری با فلان کلاس درس بگیری اما ساعتش تداخل دارد. و از همه بدتر جاهای خوب، درس های خوب زود پر می شود. آخر سر هم چهار ساعت ادبیات (بخوانید: دروس عمومی) به دبیر ریاضی می دهند تا لطفی کرده باشند.

امسال برایم تجربه تازه ایست. بوی ماه مهر از نگاه یک تازه دبیر. خیلی فرق دارد با دوران دانش آموزی و دانشجویی. حس خوبی دارم اما هیچ شبیه به آن دوران نیست. حس تازه شدن و نفس کشیدن بعد از تعطیلاتی 120 روزه...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/۱٢


بعد از عصرهای جمعه و سیزده بدر، عصر عیدفطر هم امسال اضاف شد.


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٩


بارون رو دوس دارم هنوز

چون تورو یادم میاره...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٩


چندماهی ست یک اتاق به زندگی ام اضاف شده. مثل همین اتاق خودم. تویش آرامش دارم، امنیت دارم. روزنامه میخوانم، باصدای بلند موزیک گوش میکنم، فیلم میبینم و همه وسایل شخصی ام را آنجا ولو میکنم. از کتاب و سی دی لپ تاپ گرفته تا لباس زیر و کارت شناسایی و افترشیو. دویست و شیش اتاقی کوچی دارد اما همین که مال خودم است بس است. همه جایش را دسته بندی کرده ام. لباس هایم را صندوق عقب گذاشته ام. همیشه یک جفت نعلین و جوراب به علاوه عاف (ش.و.ر.ت) و زیرشلواری همراه خودم دارم. شاید به ریش تراشیده من بخندید اما لازم میشود. کنار خودم شارجر (قلط املایی/0.5 نمره)، هدست، یو اس بی، فلش مموری و نوت بوک قرار دارد. اینها همه باید توی دست باشد، مثل زن آدم. مواد خوراکی از آجیل و اسنیکرس و فیلک گرفته تا آلپرازولام و هلفن و چاکلز جایش توی داشبورد است(دروغ گفتم). تافت، ژیلت، کرم ضدآفتاب، بولگاری، مسواک و خمیردندان را  زیر صندلی کنار جا دادمشان. یک عدد بطری آب هم زیر صندلی خودم گذاشته ام یک وقت وسط بیابان لنگ نمانم!

خالاصه، اتاق یعنی این! مثلا اگر روزی از خانه فرارکنم دست کم تا 24 ساعت به هیچ چیز احتیاج ندارم و برنمی گردم!


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/۱