همین حالا که نشسته ام و هفشت(!) انگشتی تایپ میکنم، مثلا سر کلاس ام و 18 عدد چشم ته گرد و پف کرده اول صبحی دارند از دورادور نگاه میکنند چه خزعبلاتی به این سرعت تایپ میکنم! خوشبختانه چهارشنبه ها کلاس راحتی دارم، نقشه کشی از نوع برق تنها کلاسی ست که وقت میکنم 1 ساعت بدون دغدغه، اربده کشیدن و گرد خوردن پشت میز کلاس بنشینم کتابی مجله ای بخوانم، یا مثل حالا گودر خاک بر سر شده را صفر کنم. به لطف خدا و به همت دولتمردان الالخصوص دکتر احمدی نژاد از مهر امسال طبق برنامه چهارم توسعه و چشم انداز بیست ساله، مدرسه ما مثل بیت مادربزرگ هوشمند شد و یک مودم وایرلس تک پورته از بالا فرستاند تا از دیگر اهالی عقب نمانیم وقت بیکاری مان عوض چرت زدن وبلاگمان را آپ کنیم!
نویسنده : سعید رایگان ساعت ۸:٥٤ ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۱۸
یعنی الان یک ماه تمام است مثل سابق اینترنت نمی آیم/ندارم.(اجبارن) الان با لب تاب محمدعلی (بزرگ) کانکت شده ام. روزهای اول خیلی برایم سخت بود. احساس می کردم توی این دنیا (مجازی) آنقدر اتفاق و خبر، روزانه ولو می شود که بعد از غیبت 1 روزه یا سرت بی کلاه می ماند یا خز شده تحویل می گیری. فکرش را نمی کردم روزی بیاید و یک هفته گودر ام را باز و ایمیل هایم را چک نکنم.
اما شد! خیلی راحت تر از آنچه فکرش را میکردم. البته به لطف دفتر رایانت، خانه سعیده و گاهی دفتر دبیرستان هر از چندگاهی دو سه دقیقه ای همه کارهایم را فی الفور انجام می دادم. توی این سی روزه تقریبا به همه کارهای متفرقه ام رسیدم. از کتاب هایی که ماه ها توی چشم میخورد، تا عوض کردن باتری ساعت و مهتابی اتاقم. حتی زیر تخت خواب را طی یک عملیات انتحاری و از قبل برنامه ریزی شده تمیز کردم.
حالا هم کف اتاق دراز کشیده ام. هم گودر می کنم، هم نگاهم به ساعت کوک شده است و هم تمیزی زیر تخت را می بینم. امشب همه چیز جای خودش قرار دارد، مثل روزهای اول.
اما شد! خیلی راحت تر از آنچه فکرش را میکردم. البته به لطف دفتر رایانت، خانه سعیده و گاهی دفتر دبیرستان هر از چندگاهی دو سه دقیقه ای همه کارهایم را فی الفور انجام می دادم. توی این سی روزه تقریبا به همه کارهای متفرقه ام رسیدم. از کتاب هایی که ماه ها توی چشم میخورد، تا عوض کردن باتری ساعت و مهتابی اتاقم. حتی زیر تخت خواب را طی یک عملیات انتحاری و از قبل برنامه ریزی شده تمیز کردم.
حالا هم کف اتاق دراز کشیده ام. هم گودر می کنم، هم نگاهم به ساعت کوک شده است و هم تمیزی زیر تخت را می بینم. امشب همه چیز جای خودش قرار دارد، مثل روزهای اول.
نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٠:٠٩ ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/٦
بدبختی مون اینه، قبل اینکه رییس و کارمند باشیم همه دوستیم...
نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:٠٠ ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۳


نظرات () لینک مطلب