راپورتچی

نیرنگ نامه

قصه ای ازدریار خوبان است   نقل شیرین و تلخ دوران است

جنگ و صلح و بهانه پیکار      غرض و مکرو زور یک غدار

داستان دو شهر همسایه      که یکی بود و آن یکی حومه

 حاکم شهر اهل غارت بود      بنده ی شهرت و شرارت بود

 سایه ظلم و آتش فتنه         برسر حومه بود و فرمانده

ادامه


 

مردم پاک و ساده آن خاک  

خسته از تازیانه ی ضحاک

جمع گشتند و چاره ای کردند

قصد شوری تازه ای کردند

شد نتیجه که چار ی این کار

نزد پیر مغان کنندت اظهار

عزم دیدار آیت اللهی

بنمودند بهر حق خواهی

چه گمان از حریم امن آید

جز عدالت که ظلم بردارد

حکم فتوای شیخ میخواهند

فتنه ای دگر از دری  ارند

مه که از روی غیض گوید پیر

تن به تن افکنیدندشان با تیر

تیر فتوی زبانه کش پر زد

به گلوی چهل نفر سر زد

یک به یک خضاب بر سر خون

سینه پر درد و خشم چون جیحون

شد عذادار صد دل از داغی

که نهاد آن بزرگ قلابی

حکم فتوی وصی نمیخواهد

بغچه مرشدی نمیخواهد

سالیان رفته قصه پا برجاست

نسل مضلوم و ظالمان برپاست

الغرض رفت و رفت و باز امد

وقت بیداد و داد پیش امد

فتنه ها در لباس دیگر است

پسری کز پدر فراتر است

دفتر رو سیاهی یک عمر

چک نویس پسر شدو بی عذر

چون نویسم که همچو تکراری

هیچ عاقل نسازد از کاری

نکته ای از قدیمیان باقیست

شعر سعدی زعمق ان باقیست

پسر نوح با بدان بنشست

خواندان نبوتش.....

دست غدار آن چپاول گر

بسته است دست دولتد دیگر

میکند رخنه در مجالس شور

میخورد حق مردم از سر جور

می برد دست در مصوبه ها

نیست کمتر زدست امریکا

در لباس مشایخ است اما

بدتر از عمر و عاص کرب بلا

آتش فتنه همچنان برپاست

قصه ی مکر روی منبر هاست

خون پاکان اگر چه میریزند

می خوروشد دوباره در فرزند

تا به کی زور و مکر حیلت ها

با کلاه شریعت و تقوا

این جوانان پاک و دل خسته

وا کنند این کلاف سر بسته

 

شبنم

 

+ سعید رایگان ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٧
comment نظرات ()