آی که چه حکایتی داریم ما با مجمع القران...

یادش بخیر روزایی که منتظر میشدیم عصر شه و با بچه ها اونجا توی زیر زمین دور هم جمع شیم و یه قرانی دعایی و کتابی بخونیم. اون موقع من جزو اون کوچیک کوچیک ها بودم و همراه بابام یا دایی و بقیه میرفتم .تهش 12_14 سال بیشتر نداشتم.بزرگتر که شدم  واسه خودم دیگه یه کلید داشتم و هر وقت بابا وقت نمیکرد درب رو عصر ها باز کنه من رو میفرستاد.

دلم واسه اون موقع ها وبچه های اون دور و زمونه تنگ شده.خیلی هاشون دیگه وقت سر زدن به مجمع رو ندارن و بقیه هم ازش زده شدن.یکی خود من.کارمون به کجا رسیده که بعضی از اون بزرگ مزرگ ها و صاب داری جدید مجمع میگن فلان و آقا نیاد.اگه بیاد دفعه بعد برگذار نمیشه .خداییش آدم گریش میگیره وقتی مبینه یکیش خودتی.یادمه خواستیم یه شب بریم دعا کمیل مسجد افغانی ها و راست و صاف واستاد و بهم گفت دیگه نیا.

ای تف به روحت!

حیفم میاد چیزی نگنم.زورم میاد تا دیروز آقا سعید آقا سعید میکردن و الان کل جلسه ملسه هاشون رو از ما مخفی میکنن.همه یادشونه که بابام خدا رحمتش کنه گوش تک تک بچه و ها و دور و اطراف رو میگرفت و به زور و با خنده پاشو میکشوند به مسجد و مجمع.همون بار اول زور زورکی بود،بقیه روز ها دیگه با میل میومدن.از همه نوع ادم ها توش پیدا میشد.فقر،پولدار،بیریش و با ریش.

اما الان چی...!؟

یک گذینشی واسه این مجمع گذاشتن که نگو.یکی دو تاشون که چشم برزخی دارن و بچه های ریزه میزه ها  به پاشون سجده میکنن.

خاک بر سرتون با این کارا!

به سلامتی قراره شنبه شب به میمنتی  برگشتن حافظان قرآن از استهبان افطاری بدن.اونم 300 نفر.خبر رسوندن و گفتن  واسه اینکه تابلو نشه این سعید رو هم دعوت کنید بیاد!امیدوارم خدا قبول کنه این افطاریتون رو.اجرکم عندالله...

 

 

 

 


نویسنده : سعید رایگان ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱٢