ساعت دو نیمه شب است. موبایلم زنگ میخورد. مادرم است. گوشی را بر میدارم، آرام و بی صدا، به دور از شور و شوق همیشگی و خوشحالی سلام میکند. احوالش را که می پرسم با چند کلمه مختصر جوابم میکند. ادامه میدهم به صحبت از حال و روزم میگویم و مادرم همچنان ساکت است. من حرف کم می آورم. یقین دارم مادر چیزی اش شده. با اضطراب میگویم: "چیزی شده مامان؟" با همان صدای آرام و بغض کرده فقط می گوید کی برمی گردی...!؟
PS: خسته شدم از ایضاله ها...
نویسنده : سعید رایگان ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٤


نظرات () لینک مطلب