بیدار که شدم بغض داشت خفه م میکرد. علی 8 ساله و زهرای 9 ساله رو سوار ماشین کردم و دوری زدیم. قبل از برگشتن هم بردمشون رز. یک پاکت بزرگ به هرکدومشون دادم و گفتم هر چه می خواهید بردارین. نه تعدادش مهمه نه قیمتش. خودمم رفتم بیرون منتظر موندم تا خجالت نکشند.

گاهی تنها دلخوشی من همین ها هستند...


نویسنده : سعید رایگان ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٥/۱۱