دلخوشی این روز های من به یکشنبه ی نیامده است. میز و تخته ای برای نشستن، نفس کشیدن روبروی چهره های معصوم و پف کرده بچه ها. همان هایی که برای از بر کردن نام و شهرتشان روزها معطل می مانم. بچه هایی که از گیچ بازی من خوششان می آید؛ یکی نامش را دروغ می گوید، آن یکی عوض دیگری دست بلند می کند و آخری برای دوستش که خودش باشد طلب نمره می کند. و من هیچ کدام از این ها را به روی خود نمی آورم. بگذار همین اول مهری همه خوش باشیم. من با دیدین معصومیت آن ها و آن ها با خنگ بازی من.
دلم تنگ شده برای آن اول صبح که ابروهایم را جمع می کردم، با دست به میز کهنه ای که هر لحظه احتمال شکستن و جر خوردن دستهایم وجود داشت می زدم، جار می کشیدم "کی دیشب خونده" و هر کسی خودش را به راهی گم گور میکرد، جلویی ها با باز و بسته کردن کیف و جامدادی، وسطی ها با عقب جلو کردن صندلی جلویی ها، آخری ها با نگاه کردن به کف اتاق و آن یکی بازی دیشب را بهانه می کند، می پرسد آقا شما هم دیشب بازی رو دیدین؟


نظرات () لینک مطلب