راپورتچی

سرزمین آرزوها

 

ساعت پرواز 10 صبح . پرواز ما هم استثنا نیست و با تاخیر چند ساعته مواجه  است.اضطراب و نگرانی و گاهی دلهره ی قبل شادمانی در چشم همه موج میزند.مادرم که هنوذ بارانی ست.گاهی نگاهم میکند ، چشم هایش را چند لحظه می بندد و زیر لب حرفی  زمزمه میکند ، آرام نگاهش را از من میدوزد.نمیدانم!چشم دیدن من را ندارد یا دوست دارد دیگری را جای من ببیند.شاید هم دوست داشته مرا با کسی دیگری بیند.من هم مثل همه دلشوره دارم که بروی خود نمی اوردم و با لبخندهای قلابی پنهانش میکنم.دو ساعت به همین منوال گذشت تا اینکه پیجر صدا زد "مسافران پروازشماره 1209 .... برای سوار شدن خود را به گیت 12 رسانند".همه مسافران شتاب زده بلند شدند.انگار که جا کم باشد و نکنند جا بمانند.

آرام آرام که نه،دستپاچه همه پاسپورت به دست به درب خروجی هجوم می آورند.ماموران فرودگاه  که به این رفتار مسافران عادت کرده اند  رو به هم لبخند سردی میزنند و چیزی را برای هم تایید میکنند.27 دقیقه زمان پیش رفت تا من ، به عنوان آخرین نفر این پرواز سوار هواپیما شدم.داخل کابین یک طرف صدای گریه و طرف دیگر صدای دعا بگوش میرسد. مادر هنوذ مشغول زمزمه کردن همان کلمات است.خدایا... اخر چه جمله ای مادرم این دو ساعت را  زمزمه میکند.کم کم برایم تبدیل به راز میشود این دعا.

شاید ادامه داشته باشد...

 

+ سعید رایگان ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
comment نظرات ()