راپورتچی

رو در روی آینه

دیدن شبهای بی ستاره هم زیباست! وقتی به اسمان زل میزنی تا گوشه جایی برای خودت پیدا کنی.و اسمان چقدر بزرگ است که حتی برای چشم های تو یک کهکشان  راه دارد.امشب بدون ستاره هم اسمان به قشنگی شبهای با ستاره ای بود که تو بودی و تا صبح نفس های تو را احساس میکردم . روی تختی که بوی تو خواب را حرام و چشم را خیس میکرد.نمیدونم امشب چرا باز تو شدی ملکه ی تنهایی ذهنم؟!کاش خاطره های دورتر هم از یادم میرفت.کاش اینجا جایی برای پرواز پیدا کنم.

امشب با مادرم برای عیادت یکی از اقوام رفتیم بیمارستان.مادرم با اشکهای پنهانی به تک تک اتاقها و ایزوله ها مینگریست...

یک اتاق قشنگ،یک رویای زیبا و حقیقتی دلگیر،شاید کمی به روز های خوب مانده باشد.خاطراتی همراه با تق تق عصا.امشب شاید کمی سخت باشد.نه! سخت نیست ، خانه کمی دلگیر است...

 

+ سعید رایگان ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
comment نظرات ()