!؟ثانیه ها به سختی میگذرد.آخر دعای خود مستجاب شده یا مارم.خواب آلوده ترین روز شادی را پشت سر میگذرانم,باور آسان من سخت شده است.گاهی چند باره 20 سال زندگی ام را کمتر از آنی پیش رو میبینم.به دفعات نگاهم را بروی مادرم میگیرم.او که به خواب رفته.
خوابی که در آن سالهای مادرم ثانیه و ثانیه های من سال شده است.خواب ، آشفته بازار مرا شاید آرام کند.به هر بهایی که شده میخوابم.چشمانم را میبندم تا رسیدن.یا میرسم یا برای همیشه میخوابم...
به یک باره از خواب بر میخیزم.شتابزده به ساعت نگاه میکنم.ساعت 1 بعدظهر به وقت ایران.دیگر چیزی نمانده.مهماندار پیش فرود را گذارش میدهد.آرام میگیرم.رو به مادر لبخندانه میگویم : این هم از آرزوی دیرینه ات.گفتم که میرسیم....!؟
او هم لبخند میزند و میگوید ما کجاییم و بچه ها کجا،خدا به دادشان رسد!؟فرود که امدیم دردسرهای خروج از فرودگاه برای همه زجر آور بود آنقدر که گاهی اشک ها را میریخت ، دیدن گوشه چشمی از عکس ها و طرح های اطراف ؛ کام همه را شیرین میکرد. تحمل سختی هایی که نوید بخش روشنی است .دو ساعت گذشت تا آخرین نفر هم خارج شود.دیگر "تا"یی تا حرم نبوی نبود.انتظار دیدن گنبد خضرا دل آدم را مست میکرد.
در راه چشم ها دور تا دور شهرحلقه زنان است ، شاید ببیند خاطرات آشنا و غریبه ی کوچه پس کوچه های مدینه را . غروبی دلگیر در روزی دلگیرتر !
جمعه ...متی ترانا و نراک
انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا اشک ها ریخته شوند.در نهایت بی نهایتی انتظار میکشم...
و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزمزه کردن این لحظه لخطی بطول انجامد
و دل من ارام گیرد...
نویسنده : سعید رایگان ساعت ٦:٢٩ ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٥


نظرات () لینک مطلب