راپورتچی

شبهای نود

عجب مصیبتی ست شبهای نود! بازم امشب...مثل هر شب...جزیر...(ببخشید!) بازهم دیشب نود داشته و ما هم دو زانو بغل گرفته سچک نشستیم تا ته نگاه کردیم ، بی حواس آنکه فردا ساعت 8:00 باید سر کلاس می بودیم. خدا بدتان ندهد ، بعد اتمام که سر بر بالین نهادیم خوابمان برد تا 7:45 صبح. شتاب زده خود را پوشانده و بدون امساک الفرار...! روزتان بد نبیند ، آخر ساعت 8:16 دم درب کلاس با چشمان گردویی و موهای چناری . من : تق تق تق؛ استاد با اجازت!  استاد : لطف کنید بیرون رفته درب را هم از پشت بسته که حال ندارم  ساعت بعد بیا!

هیچ. همان که تا ساعت 9:30 و کلاس بعد علاف. جایتان خالی ، رفتیم نماز خانه جفت کفش ها را زیر سر کرده و فی الفور خوابیدیم. یکهو بیدار شدیم و نگاه به ساعت کردیم شده بود 10:00 !!!!!!!!!! خاک برسرمان. از این کلاس هم ماندیم. خجل زده و شرمسار راهی که صبح گردکنان از خانه تا دانشگاه طی کرده بودیم متر کرده تا فردا روز از نو ، کلاس از نو!

_ این هم از روز نودی ما. حالا شاید برای بعضی رایت زادگان کلمه نیمه عامیانه خوشال معنی شود.

+ سعید رایگان ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٦
comment نظرات ()