راپورتچی

روزهایی که بزرگ بودیم

 

 

توی صف نان سنگک ایستاده بود و ذکر می‌گفت. "هر سبحان الله درختی است توی برهوت... سبحان الله... سبحان الله..." شاطر نان سنگک داغی را از تنور درآورد و روی پیش‌خوان کوبید، سنگ‌هایش تق تق افتاد روی زمین. بخار مطبوع و بوی تازه نان توی دماغش پیچید و دلش ضعف رفت. فقط از ذهنش گذشت:" چقدر تا افطار مانده..." 

 

- پسرک وا رفته راه می رفت. کتف‌های لاغرش مثل بال مرغ از زیر بلوز تابستانی‌اش بیرون زده بود و مرتب سرش را به این طرف و آنطرف می‌چرخاند. اصلا حواسش نبود، داشت دسته سطل حلیم نذری را به جلو و عقب تاب می‌داد که سر رسید.

پسرک سر به هوای همسایه ، درست یادش نمی‌آمد نذری را از کوچه بالایی گرفته یا پایینی. برای همین بود که قیافه اش رفت توی هم. اما همچنان دهانش تکان می‌خورد و ذکر می‌گفت. هر سبحان الله... دلش از دیدن رنگ و روی حلیم ضعف رفته بود و همچنان دنبال خانه ی همسایه می گشت...
_مهر 87

 

+ سعید رایگان ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
comment نظرات ()