راپورتچی

سخت‌ترین تجربه درد

اسمش را گذاشته‌اند بازی وبلاگی. آن‌هم چی؟ درد! دل‌تان خوش است‌ها. که چی بشود. مثلا!؟ بیایم بگویم وقتی هشت سال داشتم هفت بار دستم شکسته؟ یا از پشت بام بخاطر دو تا تخم گنجشک افتاده‌ام پایین؟ یا همیشه خدا کف دست‌هام و آرنج‌م زخمی بود. یا رفتیم کوه سگ پاچه‌ام را گرفت و توی ده سالگی آمپول کزاز زدم؟ یا همین یکی مانده به آخری. همین شیراز خودمان. مثلا رفتیم با بچه‌های دانشگاه تفریح. ربطی به مختلط بودنش هم نداشت. توی یک فرار پام پیچ خورد و قلیچ! مچ پام شکست. خوب طبیعی بود که درد داشته باشم. رفتم چمران و گچ گرفتم. یک ساعته تمام شد. از سر انگشت تا زانو. تا این‌جا هیچ مشکلی نیست. خیلی عادی. مثل همه. اما درد از آنجا شروع شد که با پای شکسته خواستم دانشگاه بروم. با دو عصا لنگ لنگان خودم را رساندم سر چهاراه مشیر. ایستادم دربست بگیرم. نمیدانم چه رنگی بود. زرد یا سبز. می‌گفت تاکسی بود. چهل پنجاه متر آن‌طرف‌تر مسافرش را پیاده کرد و گازش را گرفت که جلوی من دور بزند. اما توی سرعت و شتاب و طول ماشین و نیروی گریز از مرکز، یکی را درست محاسبه نکرد. زد به پای گچ گرفته‌ی ما. عصا افتاد توی جوب. گچ پام شکست. پای دیگرم زخمی شد. فرار کرد. رفت. پدرسوخته! نامرد!...!

+ سعید رایگان ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۳
comment نظرات ()