پدر...

دیشب، به پنج رسید

سال رفتنت!

بخدا مادر،

بیش از این

پیر شده است...

 

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

اتفاقاديشب دفترچه خاطرات خدمتم راميخواندم،رسيدم به خاطره مرگ استاد،يکي از سخت ترين مرگهاي اين پنج ساله. شيرازبودم،خبرراکه شنيدم،چقدرگريه کردم!ولي چون سربازبودم،هيچ کاري نمي توانستم بکنم.تاهفته بعدکه به قبرخاکي اورسيدم!

مهدی نوروزی

در غم حمید نوشتم: ... آن مرد در باران آمد آن مرد تند آمد آن مرد با عصا آمد اما وقتی رفت عصا نداشت دو بال داشت به پهنای آسمان خدا... روحش با علی و فاطمه محشور باد.

جمالی

بزرگ مردان در یاد و خاطره بازماندگانمان هم زنده و جاوید خواهند ماند روحشان شاد و یادشان گرامی

سلمان مهرابی

حضور پر برکت اون بزرگوار در مراسم اعتکاف سال های قبل برای من همیشه خاطره ای است ماندگار واقعا جای خالی ایشون تو چنین محافلی حس میشه

م

سلام وب جالبی بود به وب من هم سر بزن برای تبادل لینک موافقم اگه موافقی منو با نام کامپیوتر(محمد کوهگرد) لینک کن ممنون

محمد رضا

و ما هم چنان منتظر هستیم

بن بست لحظه های نیلوفری

سلام پامیدوارم خدا صبر بهتون بده پدر توی زندگی یک تکیه گاهه ...اما فرامشو نکنین خدا رو هم میشه مثل یک تکیه گاه در نظر گرفت...از قول اون دبیر: خدا باباست.... از اینکه به وبلاگ خبر پانا سر زدین ممنون البته ما وبلاگامون رو جدا کردیم وبلاگ خانم سیاح:khabar-pana.blogfa.com اینم وبلاگ خبرنگاری منه : khabar-gerash.blogfa.com عنوانشم در شهر چه خبر است؟ البته اون نوشته ی که توی وبلاگ پانا خوندین مال بنده بوده که انتقال دادم به ادرس خودم خبر گراش و البته خبر جدیدی هم ننوشتم موفق باشید ا

ملیحه

وبلاگ جالبی داری اقای رایگان میتونم یه سوال ببرسم شما باید بسر اقای حمید رایگان باشید درسته[من نبودم]

مرتضی دارشی

خداوند پدر بزرگوارت را بیامرزد و درجه اش را در آن دنیا متعالی گرداند که مرا با قرآن آشنا کرد و زندگی با قرآن را به من چشاند.