یک‌شنبه دوازده آذر یک‌هزار و سیصد و نود و یک

درست مثل همیشه. ساعت 6:36 بیدار شدم. 7:35 حضور و غیاب‌ تمام شد. یک‌سره ایستادم تا 14:10 . سرم سنگینی می‌کرد. کیفم را انداختم روی کولم. مثل معلم‌های 61 ساله خودم را از مدرسه انداختم بیرون. آمدم خانه. ایستاده نهار را چپاندم توی دهانم. قاروقورهای معده‌ام بند شد. ساعت 15:05 رسیدم آن‌یکی هنرستان. خودم را بشاش گرفتم. خیلی سخت بود. خندیدم. مثل اول صبحی. گاهی سرپا . گاهی قدم به قدم. حواسم جمع بود چیزی از قلم نیفتد. خودم را نگه داشتم. تا 18:00 . لبخندی زدند. لبخندی زدم. گفتم خسته نباشید. درست مثل همه‌کلاس‌ها. هو...یی کشیدم. کشان کشان خودم را رساندم خانه.
/ 6 نظر / 16 بازدید
خزان

حسته نباشي آقا معلم جوان[گل]

معصومی

مطمئنا دانش اموزها معلم شاداب و پر انرژی میخوان، اگه کمی از وقت رو به خودتون اختصاص بدین فکر نکنم ناراحت بشن واژه های ساده ایی انتخاب میکنین ولی نوشته هاتون ساده و پیش پا افتاده نیست، اینجور نوشتنی برای من یکی که سخت هست ...

farshid

سلام وب جالبی داری ولی یه خورده ای قدیمی شده. به وب منم بیا منتطرم [تلفن]

farshid

سلام وب خیلی خوبی داری فقط یه خورده قدیمی شده. اگه به وبم سر بزنید خوشحال میشم.

نتالتاب

من با خبر از وجود وبلاگ شما نداشتم واولین باره دارم میخونمش تشکر میکنم ، وب خیلی سنگینی داشتید.حس کردم وقتم مفید طی شده و استثنائا هنگام وب خوانی حس کردم وقت را درست سرمایه گذاری کردم خوش به حالتان خوش به حال پدرتان، شاید مال حلالی بوده که از قلم شما تراوش کرده خداوند پررنگ ترین متن در نوشته هر کس است ...