روزهایی که بزرگ بودیم

 

 

توی صف نان سنگک ایستاده بود و ذکر می‌گفت. "هر سبحان الله درختی است توی برهوت... سبحان الله... سبحان الله..." شاطر نان سنگک داغی را از تنور درآورد و روی پیش‌خوان کوبید، سنگ‌هایش تق تق افتاد روی زمین. بخار مطبوع و بوی تازه نان توی دماغش پیچید و دلش ضعف رفت. فقط از ذهنش گذشت:" چقدر تا افطار مانده..." 

 

- پسرک وا رفته راه می رفت. کتف‌های لاغرش مثل بال مرغ از زیر بلوز تابستانی‌اش بیرون زده بود و مرتب سرش را به این طرف و آنطرف می‌چرخاند. اصلا حواسش نبود، داشت دسته سطل حلیم نذری را به جلو و عقب تاب می‌داد که سر رسید.

پسرک سر به هوای همسایه ، درست یادش نمی‌آمد نذری را از کوچه بالایی گرفته یا پایینی. برای همین بود که قیافه اش رفت توی هم. اما همچنان دهانش تکان می‌خورد و ذکر می‌گفت. هر سبحان الله... دلش از دیدن رنگ و روی حلیم ضعف رفته بود و همچنان دنبال خانه ی همسایه می گشت...
_مهر 87

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
فارابس

آخ حلییییییییییم....به که الآن چقد می چسبه...چه بویی میده!!!

محمود

ببین همین رو میتونی تبدیلش کنی به داستان کوتاه. البته اگه یهخورده کشمکشش رو زیاد کنی. یعنی اینکه مثلاً اتفاق جالبی بیفته یا اینکه پسره دچار تحولی بشه .. خلاصه جوری که خواننده میخونه بفهمه که یه اتفاقی افتاده. البته همین هم خوبه. من زیاد روش وارد نیستم بفرستش واسه انجمن ادبی اونجا بهتر نقد میشه.[چشمک]

مهروماه

عکست از متنت جالب تره بید[گاوچران]