روزهای زیبای یک دبیر

دلخوشی این روز های من به یکشنبه ی نیامده است. میز و تخته ای برای نشستن، نفس کشیدن روبروی چهره های معصوم و پف کرده بچه ها. همان هایی که برای از بر کردن نام و شهرتشان روزها معطل می مانم. بچه هایی که از گیچ بازی من خوششان می آید؛ یکی نامش را دروغ می گوید، آن یکی عوض دیگری دست بلند می کند و آخری برای دوستش که خودش باشد طلب نمره می کند. و من هیچ کدام از این ها را به روی خود نمی آورم. بگذار همین اول مهری همه خوش باشیم. من با دیدین معصومیت آن ها و آن ها با خنگ بازی من.

دلم تنگ شده برای آن اول صبح که  ابروهایم را جمع می کردم، با دست به میز کهنه ای که هر لحظه احتمال شکستن و جر خوردن دستهایم وجود داشت می زدم، جار می کشیدم "کی دیشب خونده" و هر کسی خودش  را به راهی  گم گور میکرد، جلویی ها با باز و بسته کردن کیف و جامدادی،  وسطی ها با عقب جلو کردن صندلی جلویی ها، آخری ها با نگاه کردن به کف اتاق و آن یکی بازی دیشب را بهانه می کند، می پرسد آقا شما هم دیشب بازی رو دیدین؟

/ 4 نظر / 6 بازدید
azimirad

سلام برای بالا بردن آمار بازدید از وبلاگتون در این سایت ثبت نام کنید نتیجه باور نکردنی اونو خیلی زود میبینید در قسمت بالا روی اسمم کلیک کنید

نسیبه نادرپور

یادش بخیر کودکی! بهترین معلم دوران تحصیلم خاله بزرگوارتون بودند!

خزان

بوی ماه مهر...! یادش بخیر هر چی بود خاطرات ساده و بی الایش مال همون دوران بود.. خوشبحالت سعید که هنوزم میتونی لمس کنی این لحظه هارو! [گل]

affection

با خوندن اين نوشته هاتون به معلمي علاقه مند ميشم ، ولي حيف ...