رفتنی مثل من مثل مادربزرگ

مادر بزرگ مادرم 98 سال سن دارد و این روزها حالش خوب نست. میدانم یواش یواش باید باهاش خداحافظی کنیم. هر صبح توی راه مدرسه به این فکر می‌کنم امروز هم زنده می‌ماند یا نه و تا ظهر وقت برگشتن به این فکر میکنم عصر بروم چندتایی عکس ازش بگیرم داشته باشمش. حالا 40 روز تمام است که هر روز دارم با همین فکر رانندگ می‌کنم و 40 عصر تمام است که دست به دروبین نشده‌ام.

همیشه یک اجتناب ترس‌آوری قبل رفتن می‌گیرم. سرد می شوم حتی! آخر هم نمی‌روم. نه این که نخواهم بروم. می‌ترسم رفتن من دری به سوی رفتن او هم باشد.

/ 1 نظر / 26 بازدید
هوشبری89

فیلمشو گرفتم. چقد این پست، بوی آخرین پست منو میده[ناراحت]