شلوغی طاقت فرسا

 ساعت دو نیمه شب است. موبایلم زنگ میخورد. مادرم است. گوشی را بر میدارم، آرام و بی صدا، به دور از شور و شوق همیشگی و خوشحالی سلام میکند. احوالش را که می پرسم با چند کلمه مختصر جوابم میکند. ادامه میدهم به صحبت از حال و روزم میگویم و مادرم همچنان ساکت است.  من حرف کم می آورم. یقین دارم مادر چیزی اش شده. با اضطراب میگویم: "چیزی شده مامان؟" با همان صدای آرام و بغض کرده فقط می گوید کی برمی گردی...!؟

  PS: خسته شدم از ایضاله ها...

/ 6 نظر / 12 بازدید
مجید

وقتی مادر به آدم میگه دلم برات تنگه آدم می تونه مطمئن باشه که واقعا یکی بی غل وغش، بی ادا و فیلم، دلش برای آدم تنگه. دلتنگی مادر راسته.خیلی راست

افرا

غم غریبی و غربت چو بر نتابم روم به شهر خود و شهریار خود باشم

خزان

[لبخند]..

سوت

خوب وقتي ميگه برگرد، برگرد ديگه! ماهم دلمون تنگ شده

ن ي م ر خ

به مامانت سر بزن تورو خدااااااااااااااااااااا

affection

واقعا تو این پستت و این حرفا چه عشقی جریان داشت . ایشالله خدا تا همیشه برات نگهش داره و سایه اش بالا سرت باشه .