بابای خوب

بیدار که شدم بغض داشت خفه م میکرد. علی 8 ساله و زهرای 9 ساله رو سوار ماشین کردم و دوری زدیم. قبل از برگشتن هم بردمشون رز. یک پاکت بزرگ به هرکدومشون دادم و گفتم هر چه می خواهید بردارین. نه تعدادش مهمه نه قیمتش. خودمم رفتم بیرون منتظر موندم تا خجالت نکشند.

گاهی تنها دلخوشی من همین ها هستند...

/ 10 نظر / 10 بازدید
مصطفی

چه خش ما هم موه...[نیشخند]

saeedeh

يعني واسه من هيچي نخريدي!!!!!!؟[گریه]

؟؟

سلام خاطرات حمیدبرام تازه شد.آره بابای خوبی داشتی اماافسوس که......!!!بمونه بهتره

بشار اسد

اون زمان قروشگاه رز نبود

affection

اينايي كه نظر دادن انگار همه چي رو ميدونن و ميدونن كه داستان از چه قراره . من كه از داستان خوشم اومد ،‌يه حس زيبايي درونش نهفته بود . برداشتي كه من از اين داستان كردم اين بود كه اون فرد اصلا اين دو تا بچه رو نميشناسه و فقط خواسته دل اونا رو شاد كنه كه طبيعتا هيچ لذتي بالاتر از اون نيست براش

باران

استاد بود!!! متاسفم از بعضی نظراتی که دادن!!! شاید اصلا احساس ندارن!!! هنوز گریه های روزی که خبرش رو برام آوردن تازه است!!!! خدا رحمتش کنه!

....

[لبخند]

خزان

اندازه ی همه ی حرف هایی که تو دلته باید فقط سکوت کنم سعید! اما.. حس پاک و قشنگت قابل ستایشه! یادش جاودان..

؟

یادمه تو مراسمش گریه م گرفت...

مصطفی

چند سال دبیرم بوده خیلی چیزا ازش یاد گرفتم هنوز هم به یادش هستم خدا رحمتش کنه...