اتاقی از آن خود

همیشه بعضی تغییر تحولات، اساسی حال آدم را می گیرد. مثل همین امروز که طی یک مراسم تشریفاتی در عرض دو ساعت فی الفور اتاق مان به انباری خانه مبدل شد. یکی پیدا نمی شود به اهل بیت ما بگوید " کو تا عید..." 

یعنی از امشب نه تختی در کار است تا دی وی دی هایم، ایضا کتاب و مجله و روزنامه، پوستر و جوراب و دستمال کاغذی، برگه های امتحانی و تخمک و الخ را زیر آن بچپانم. نه جایی برای چند دقیقه دراز کشیدن فکر کردن، دیدن نود و رویت فیلم های نعوذم بالله هالیوودیسم(!)

نمی دانم، فردا وقتی از خواب بلند می شود عوض سقف قهوه ای و ساعت طلایی به چه چیزی خیره بمانم. یا وقتی که ظهر به خانه برمی گردم کدام گوشه خانه لباس هایم را پرت کنم. اصلا نصف شبی از کجای خانه پریز گیر بیاورم؟ کلا اعصاب مان ریخته به هم. امشب بدجور احساس برهنگی میکنم.

/ 2 نظر / 11 بازدید
مسعود غفوری

تازه داری حس دخترهای قرن شانزدهمی رو پیدا می‌کنی. وقتی ادواج کردی، از این هم توی زمان عقب‌تر می‌ری.

خزان

میگم سعید ! چرا شما آقایون اینهمه ماشالا خصلت بد دارین و خودتونم میدونین اما فکری برای اونا نمیکنید؟! اتفاقا گاهی وقتا باید همچین تلنگری بهتون بخوره تا یادتون بیاره که زیر تخت و گوشه ی اتاق جای روی هم انبار کردن وسایل نیست! حالا تو که سنی ازت گذشته[نیشخند]محمد مارو بگو که فکر میکردم خیلی بزرگه و همش بهش گیر میدادم.. طفلی بچمون باید بگم راحت باش [زبان]