دهم آبان یک‌هزار و سیصد و نود و یک

شب‌ها دیر می‌خوابم خیلی دیر. مادر بی‌خوابی‌هایم را به قهوه‌های تند آخر شب ربط می‌دهد و همسرم خواب عصرانه را بهانه می‌کند. نمی‌دانم از شروع مهر این‌طور شده‌ام یا از وقتی کتاب‌های نخوانده را گرد‌گیری کردم و توی طاقچه‌ی اتاق خواب گذاشته‌ام. بعضی شب‌ها غذاب وجدان می‌گیرم، چراغ اتاق را دزدکی روشن می‌کنم یکی از کتاب‌ها را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به ورق زدن و گاهی خواندن. موبایل‌م چهارشنبه‌ها ساعت 6:32 زنگ می‌خورد. مثل امرروز. نمی‌دانم دیشب ساعت 1:30 خوابیدم یا 2:40 . نه برای من و نه ساعت موبایلم فرقی دارد دیشب کی خوابیده‌ام. حالا ساعت 8:12 است، نیم‌ساعته درسم را داده‌ام. نگاهم رو به  بچه‌هاست هر کدامشان دارند کارهای خودشان را انجام می‌دهند، کلاس آرام و ساکت است و من بدم می‌آید از این سکوت...

/ 1 نظر / 21 بازدید
رها

چقدر ساده و روان :)