بیست و نه دی

تا بیست و نه دی دو روز بیشتر نمانده. تمام خستگی، بی خوابی و گرسنگی دوهفته ای، قرار تمام شدن است. سر و وضع مان شبیه کنسرو لوبیا و ماهی تن شده. دیگر ظرف تمیزی توی سینک باقی نمانده و نوبتی از لیوان های نشسته، چای کیسه ای و نیم چاشت هایی که سه ماه پیش از گراش پست شده می خوریم. اول ترمی هر نیم چاشت برای یک لیوان افاقه می کرد. اما این روزها یک فلاسک را با نصف نیم چاشت پایین می بریم.

نگاهم به سعید است، چای توی دست راستش و دست دیگرش برگ های کپی شده را ورق می زند. به شوخی به او می گویم : می بینی کارمون به کجا رسیده؟ به حرفم بی اعتنایی میکند. شاید هم نمی شنود. این بار صدام را بلند تر میکنم " پایه ای بیخیال امتحان آخری بشیم و همین عصری برگیردم؟ ابروهاش را جمع میکند،نگاهش محترمانه می گوید خفه شو!

این شب ها نه از شلوغی سالن تلوزیون خبری یست. نه از کوبیده های نپخته و قورمه های کافوری خوابگاه. انگار شانس ما گرفته آخرین نفری باشیم که کلید را تحویل می دهیم. اتاق تنگ و بی روح و ترش شده. فقط گهگاهی صدای خیس و خیسِ کشیدن چمدان ها توی راهرو و تق و توقِ افتادنش از روی پله ها به گوش می رسد.

برای بیرون نریختن اشک هایم، چشمانم را محکم می بندم و به بیست و نه دی  به ملحفه های خوشبو و لحاف آشنای خانه، فکر میکنم...

/ 4 نظر / 17 بازدید
همت

زیبا بود خاطرات دانشجوی

رضا کوچولو

تو هم اتاقی من نبودی؟! من علم و صنعت بودم [لبخند]

رویا

قلم خوبی دارید. تبریک میگم بهتون

affection

زيبا نگارش شده بود برامده از احساس...