بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد

دارم بلیط برگشت تهران-شیراز را اوکی می‌کنم. مادرم هر شب غر می‌زند که این همه هزینه‌ی رفتن به نمایشگاه برای چی؟ کو وقت خواندن. کو کتاب خوان!؟ و توی این گیرواگیری این چه وقت رفتن است. حتی لیست کتاب‌هایی که پارسال گرفته‌ام را جلوی چشمم می‌آورد. می‌داند از اردیبهشت سال قبل همان‌طور فله‌ای توی کتابخانه ریخته‌ام و دارد گرد می‌خورد. سفره شام که پهن شد برایش توضیح دادم که با این وضعیت شغلی و  حال و روز جامعه رفتن به نمایشگاه و خرید کتاب برایم ضروری‌ست. خواندنش هم مستحب. بهش گفتم عذاب وجدانی که بعد نرفتن به نمایشگاه می‌گیرم، دردش از این خرج‌ها و ولخرجی‌ها بیشتر است. راضی می‌شود. آرامش می‌کنم. بعد ملتمسانه می‌گوید «میخوای بری برو فقط کل کتابخونه رو قبلش باید تمیز و مرتب کنی؛ جا برای کتاب‌های جدیدت باز شه». همین. می‌بوسمش. می‌خندد. می‌گویم نگران نباش.
امروز صبح هم گفت: سعید... این کتابایی که برنامه سمت خدا معرفی میکنه هم توی نمایشگاه گیر میاد!؟

/ 2 نظر / 32 بازدید
marziye

تبادل لینک موافقید ؟