من و کتاب‌های نخوانده‌اش

از اداره که می‌آمد هیچ وقت سراغ کنترل تلوزیون نمی‌رفت یا از مادرم نمی‌پرسید نهار چه داریم. حتی گاهی بانداژ پایش را عوض نکرده می‌رفت سمت قفسه کتاب‌خانه، چندتایی از کتاب‌ها را ورق می‌زد، یکی‌شان می‌آورد بیرون و تا کشیدن غذا شروع می‌کرد به خواندن. آنقدر محو کتاب خواندن می‌شد که صدای ما را نمی‌شنید. «باباجون غذا آماده‌ست.سرد شد. بذار برا بعد». حق داشت مادرم گلایه کند. 

بچه‌های مجمع‌القرآن عاشق کتاب‌خانه و آلبوم‌های عکس‌ش بودند. گلچینی از کتاب‌هایش را توی طاقچه پذیرایی ردیف کرده بود. مهمان، دوست و آشنا که می‌آمدند سرراست می‌رفتند سمت طاقچه. گاهی سرپا ایستادنشان به ساعت می‌کشید. با طبع شوخ‌ش داد می‌زد: « کتاب رو ایستاده می‌خونین!؟ همینه که آدم بشو نیستین.»

تا سال 83 نمایشگاه‌ کتاب یکی از آرزوهای برآورده نشده ما بود. این را بابا هم می‌دانست. هفته کتاب که می‌رسید تماس‌هایش بیشتر می‌شد. یک بار دم غروب زنگ زد و گفت « می‌گم نمایشگاه کتاب هستم بزن کانال یک شاید منو دیدین‌ها. باهاشون قرارداد بستم نشونم بدن». اول حرص‌مان را در می‌آورد و بعد حسابی ما را می‌خنداند. یک پای همیشگی سوغات‌هایش کتاب بود. حتی برای عمو و عمه‌هایم کتاب می‌آورد.

انتها نوشت: بعد از مدت‌ها دوباره بازی وبلاگی راه افتاده. مبارک است انشاله. نوشته‌های مرتبط . روی‌خط گراش - شاید - چرندیات شخصی

/ 8 نظر / 19 بازدید
محمدامین

دوسالی میشود که آرزوی داشتن قفسه کتابی شبیه قفسه کتاب اتاق تو را با خود حمل میکنم.

امین

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

affection

خيلي زيبا بيان كرده بودين و اون حس رو منتقل ... واقعيت هم اين هست كه بچه ها براي كتاب خوندن از پدر و مادر الگو ميگيرن . روحشون شاد

ما دو نفر

کم می نویسی ولی خوب مینویسی خوشحالم از حالت سیاسی اومدی بیرون خدا رحمتش کنه استاد بزرگوارو

چیستا

کتاب‌خونه تو پذیرایی .. فوق‌العاده‌ست. روحشان شاد

رها

من که اولین باره دارم وبتو میخونم ولی از نوع نوشتنت خوشم میآد.

فـــــاتحه

مرتضي دارشي

خدايش بيامرزد، خيلي ما را به مطالعه كتاب دعوت مي كرد ولي من ... .